جبران خلیل جبران


مردی در مزرعه اش مشغول کند وکاو بود که مجسمه ای زیبا و مرمرین


یافت.

آن را برداشت ونزد مردی که شیفته آثارباستانی واشیاء عتیقه قدیمی

بود,برد و به او نشان داد.

مرد آن را با گرانترین قیمت از او خرید.سپس,هر کدام به راه خود رفتند.

همان طور که مرد فروشنده به خانه اش باز می گشت با خود اندیشید:این

همه پول چقدر زیاد است

و به راستی مرا شگفت زده می کند که مرد عاقلی این همه پول را صرف

خریدن تکه سنگی بی زبان و بی حرکت می کند,در حالی که ازهزاران سال

پیش در زیرزمین مدفون بود و کسی

از وجودش آگاه نبود و خوابش را هم نمی دید.

در همان لحظات,خریدار مجسمه متفکرانه به آن نگاه می کرد و با خودش

می گفت:چقدر زیبایی تو,

چقدر زنده ای تو,خداوند تو را مبارک گرداند,تو رؤیای کدام روح آسمانی هستی؟!

به راستی,این طراوت و زیبایی را خواب هزارساله در آرامش زمین به تو بخشیده است!

به خدا سوگند ,نمی فهمم چگونه انسانی می تواند یک چنین

پیشکشی نادر و بی نظیری را به پولی بی جان و فنا پذیر بفروشد؟!