کرزیا، دیده گشا! (شعر)
ما کجا، مهد تمدن به کجا ها، بنگر
چشم افرنگ نورزد به تو هرگز عشقی
ز مفاد دگری این همه شیدا بنگر
می برد لعل بدخشان و زمرد ها را
تو نمیدانی وطن رفته به یغما؟ بنگر!
می زنی داد ز صلحی که ندارد حاصل
او به هر کنج و کمر می کُـشدم، ها، بنگر
نکند فکر دیگر داری و من بی خبرم
حفظ قدرت بکنی توشه ی فردا، بنگر
نکن آن فکر، نکن، خون سرم جوش نده!
می کنم خوار و ذلیلت، تک و تنها، بنگر!
کرزیا، گادی قدرت چه کشی یک جهته؟
همه فهمیده به رازت، شده افشا، بنگر
زندگی پاره ی تن گشته بهایش، تا کی؟
خون دل، کاسه ی سر، هر دم و هر جا بنگر
نان قاقی زینت سفره ی من، زینت تو
کُلُ با اُشرِبُ هم تُسرِفـُو، یکجا بنگر
کودکم نَی شده و از نفس افتاده؛ ولی
میرویست چقدر گلگون و زیبا، بنگر
کرزیا، جد تو کر بود که کرزی شده ای؟
چار سویت همه در ناله و غوغا، بنگر
مرد شو، مردنما مایه ی بد نامیِ توست
عهد و بد قولی تو وِرد زبانها بنگر
تا به کی درد کشم، شکوه کنم، داد زنم!
بس بود، می روم از دست تو صحرا، بنگر
تو به ناراض برادر بگو، گردن نزند
من که ناکرده گناهم و مبرّا، بنگر
همه گویند: یکی بود که می گفت ترا
تو ولی ... هیچ نکردی غم و پروا، بنگر
وبلاگ هیچحند




و طن! عشق تو افتخارم