به نام خدا

علل عقب ماندگی مسلمانان از دیدگاه اقبال لاهوری

چکیده

علامه محمد اقبال لاهوری از جمله مصلحان جهان اسلام می باشد که آرا وافکار اصلاح گرانه او تأثیر عمیقی در بیداری جهان اسلام داشته است.اقبال معتقد بود که مجموعه عوامل بیرونی ودرونی جهان اسلام را به عقب ماندگی سوق داده است و مسلمانان را در ابعاد گوناگون به عقب رانده است .اگر چه پ‍ژوهش هایی در این زمینه صورت گرفته است،اما با عنایت به اهمیت مسأله،پرداختی مجدد وبیشتر به این امر ضروری به نظر می رسد،لذا در این نوشتار سعی شده است با جستجو در در دیوان اقبال مجموعه عواملی که باعث عقب ماندگی جوامع اسلامی شده است مورد بررسی قرار گیرد.شاید مسلمانان با وقوف به این مسایل به خود آیند و در جهت رشد و تعالی وپیشرفت گامهای مؤثری بردارند.


مقدمه

با مطالعه آثار محمد اقبال لاهوری به درد ها ورنجهای بزرگی بر می خوریم که هر خواننده ی با وجدانی را تحت تأثیر قرار می دهد.اقبال مشکلات دنیای اسلام را لمس کرده است وهم با غرب از نزدیک آشنایی داشته است او با درک موقعیت مکانی وزمانی با موشکافی دقیق آثار مخرب تفکرات فرسوده ای را که در روح و ذهن مسلمانان ریشه دوانیده است و آنان را از اسلام حقیقی دور کرده بیان می کند.وی معتقد است که روح تقدیر گرایانه وخشک زاهدانه خود باوری وشکوفایی را از مسلمانان گرفته است.به عقیده ی وی مسلمانان از خود بیگانه شده اند، خود را دست و پا بسته تسلیم سرنوشت نموده اند و میدان را به دیگران سپرده اند و روح عمل را در خود خاموش نموده استبداد داخلی و استعمار خارجی و روح خود باختگی آنان را خوار و زبون و افق دید آنان را محدودکرده است.اقبال یکی از آن مصلحانی است که آوار این عقب ماندگی بر روح او سنگینی می کند و می خواهد مسلمانان را آگاه و بیدار نماید که از خواب غفلت بیدار شوند و زندگی وسرنوشت خود را به دست گیرند.

بحث

قبل از این که با نظرات اقبال راجع به عقب ماندگی مسلمانان آشنا شویم باید به نوع نگاه اقبال به یک انسان مسلمان وبه طور کلی برداشت او از انسان توجه کنیم.

انسان در نگاه اقبال نه آن انسانی است که در تصوف هندی تعریف شده است نه آنکه در فاناتیسم مذهبی،بلکه انسانی است که در عرفان اسلامی مطرح است،انسانی است که زمان را باید عوض کند.

اسلام و قرآن جای«تقدیر آسمانی» را که انسان در آن هیچ است به تقدیر انسانی داده است که انسان در آن نقش اساسی دارد.و این بزرگترین اصل انقلابی ودر عین حال اصل مترقی وسازنده ای است که اسلام در جهان بینی وفلسفه ی حیات و انسان شناسی بشر پدید آورده است.زیرا بزرگترین انتقادی که روشنفکران آزاد اندیش قرون جدید نسبت به مذهب داشته اند این است که اعتقاد مذهبی که بر پایه ی قاهریت مطلق اراده ی آسمانی ومقهوریت مطلق اراده ی زمینی یعنی خواست انسانی استوار است،منطقا انسان را بازیچه ی ناتوان دست قوای غیبی نشان می دهد.و این خود مایه ی ذلت عبودیت است وعامل سلب آزادی و نتیجه ی نفی مسؤولیت و در نتیجه تن دادن به وضع موجود و رضا دادن به هر چه پیش آید و قبول هر سرنوشتی که بر آدمی و این جهان تحمیل می شود ،واعتراف به بیهودگی و بی معنایی هر گونه انتقاد یا کوششی برای تغییر وضع و جانشین کردن آنچه دلخواه آدمی است به جای آنچه از پیش به طور محتوم مقدر شده است.(شریعتی،1378: 37)

عدم خودباوری

اقبال معتقد است که شرق اسلامی هویت واقعی خود را که هویت اسلامی است از دست داده وباید آن را باز یابد.اقبال معتقد است همانطوری که فرد احیانا دچار تزلزل شخصیت ویا گم کردن شخصیت می شود،از خود بیگانه می شود واز خود فاصله می گیرد،غیر خود را به جای خود می گیرد وبه قول مولانا(در زمین دیگران خانه می سازد وبه جای آنکه کار خود کند کار بیگانه می کند)جامعه نیز چنین است.جامعه مانند فرد روح وشخصیت دارد مانند فرد احیانا دچار تزلزل شخصیت و از دست دادن هویت می گردد:ایمان به خود وحس احترام به ذات را از دست می دهد و یکسره سقوط می کند.اقبال معتقد است که جامعه ی اسلامی در برخورد باتمدن وفرهنگ غربی دچار تزلزل شخصیت و از دست دادن هویت شده است.(مطهری،1372: 51-50)

چون حیات عالم از زور خودی است پس به قدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خودی از بر کند هستی بی مایه را گوهر کند

(اسرار خودی:12)

ای اسیر رنگ پاک از رنگ شو مونس خود کافر افرنگ شو

رشته ی سود و زیان در دست توست آبروی خاوران در دست توست

(چه باید کرد:410)

گرایش به تصوف

اقبال متفکری است آگاه ونواندیش که به عنوان شاعر وفیلسوف وعارف در جهان شهرت یافته است.ولی تصوف او با تصوف مرسوم ملازمتی ندارد.تصوف او با عزلت گزینی وخلوت نشینی نمی سازد وبه هر حال تصوف اقبال را باید در زمره ی آن دسته از نحله های صوفیانه در شرق به شمار آورد که تلاش ومجاهده را بیش از استغراق ومراقبه اهمیت می دادند.او در آغاز کتاب بازسازی اندیشه دینی می نویسد«قرآن کتابی است که در مورد عمل بیش از اندیشه تاکید می کند.بنا بر این از نظر او ترک دنیا وخود انکاری وترک نفس را نمی توان از اسلام دانست.از این نادرست تر اینکه از نگاه این تصوف وبر خلاف نص صریح قران خودی انسان را جاودانه نمی داند ونهایت کار او فنای فی الله است.در حالی که قرآن به ادمیان می گوید که شما را همچون برگ خشکی دور نمی اندازیم.خودی انسان فنا نمی پذیرد.

او به اندیشه ای از تصوف معتقد است که بنیادش بر عمل است و هدفش در رسیدن به کمال من نامحدود باشد.اقبال به این نتیجه رسید که بعضی از علمای تصوف به مرور زمان ملل اسلامی را نسبت به زندگی بی علاقه نمود ،آنها را به خود فراموشی وترک علاقه به دنیا مادی که هر دو از مهمترین اصول تصوف هستند سرگرم داشته اند،این تصوف اگر چه درقرن سوم هجری به صورت دین اسلام در سرزمین اسلام متجلی شد بعد از قرن ششم بلا فاصله پس از حمله مغول ریشه های آن محکم تر وآثارش نمایان تر گردید و نیز می توان به این مساله پی برد که تصوف چیزی غیر از اسلام است که در تعلیمات زرتشت و نو افلاطونیان یافت می شود.(بقایی،1380: 130)

نهضت اسلامی در آسیای غربی پیامی بود که بنیانش فقط بر عمل بود،ولی بعدها شیخ محی الدین عربی اندلسی با نظری که( سری کرشن)کتاب گیتا را شرح نمود،قرآن را تفسیر کرد که در قلب وفکر مسلمانان تاثیر زیادی گذاشت.علم ودانش شیخ اکبر وشخصیت با نفوذ او مساله وحدت وجود را که نامبرده شارح با قدرت آن بود به صورت یک جزء مهم فکراسلامی درآورد.اوحدالدین کرمانی وفخرالدین عراقی از تعلیمات او بسیار متاثر گردیدند وبه مرور زمان شاعران قرن چهاردهم میلادی تحت تاثیراو قرار گرفتند.ذوق لطیف وطبع نازک ایرانی چگونه می توانست ریاضت طولانی رنج آوری را تحمل کند که برای رسیدن از جزء به کل لازم است.آنها فاصله طولانی جزء وکل را به کمک تخیل خود در نوشتند وخون آفتاب را در رگ چراغ وجلوه ی طور را در شرار سنگ به طور مستقیم مشاهده نمودند.فیلسوفان هند در این مسأله قوای دفاعی خود را به کار بردند اما شعرای ایرانی راه خطرناکی را برگزیدند وقلب را هدف قرار دادند واین مسأله به دست عامه مردم رسید وتقریبا تمام ملل اسلامی را ذوق عمل محروم گردانید. (بقایی،1380: 132)

اندیشه های تصوف ملت اسلام را بر آن داشت که روحانیت را بر مادیت ترجیح دهند واز عرصه ی کوشش که محل توسعه ی خودی است دوری گزینند،بعضی از صوفیان بزرگ اسلامی دین را مقام فنا وبعضی همین را بقا نامیده اند ومتصوفان ایرانی وهندی مساله ی فنا را تحت تاثیر ویدانت وبودائیت شرح کرده اند که مسلمانان در اثر آن از کوشش وعمل باز مانده اند وشرح مزبور بسیار خطرناک تر از حمله چنگیز بوده است(همان:140)

وای درویشی که هویی آفرید باز لب بربست و دم در خود کشید

حکم حق را در جهان جاری نکرد نانی از جو کرد وکراری نکرد

خانقاهی جست واز خیبر رمید راهبی ورزید وسلطانی نکرد

( کلیات اشعار،134:1343)

فقر صوفیانه

فقر از نگاه اقبال به به معنای دوری گزیدن از زندگی،از خود بی خبر بودن وبی علاقگی به زندگی دنیوی نیست که تماما ماهیت منفی دارد.فقر مورد نظر اقبال سراسر مثبت است.از نظر او فقر یا قلندری آن نیست که علاقه ای به زندگی مادی نداشته باشد،فقیر کسی است که اراده ای قوی دارد وستون خیمه ی اخلاق اجتماعی و سیاسی پیرامون خویش است و عشق به آرمانهای اخلاقی و حیات تازه ی روحانی نوع بشر است.او آمادگی آن را دارد تا برای رسیدن به این آرمان همه چیز خود را فدا کند.

بگذر از فقری که عریانی دهد ای خنک فقری که سلطانی دهد

(کلیات اشعار:350)

حذر زان فقر و درویشی که از وی رسیدی بر مقام سر به زیری

(کلیات اشعار:351)

با گذشت زمان، صوفیان معنای فقر را تغییر دادند.فقر در اصطلاح صوفیه تنها به معنای نیازمندی یا مسکنت نیست بلکه دوری گزیدن از دنیا و جهان است،بی علاقگی تمام به اجتماع و مسائل سیاسی روز ،پروازی است از برون به جانب درون،و هجرتی است از ظاهر به باطن.متاسفانه این تغییر معنا،به ساختار عقیدتی اسلام لطمه زد و زمینه ی درویشی و عرفان کاذب را فراهم آورد. (بقایی،1368: 107-106)

فقر قرآن احتساب هست و بود نی رباب ومستی و رقص و سرود

فقر مومن چیست؟تسخیر جهات بنده از تاثیر او مولا صفات

فقر کافر خلوت و دشت و در است فقر مومن لرزه ی بحر و بر است

زندگی آن را سکون غار وکوه زندگی این را زمرگ باشکوه

آن، خدا را جستن از ترک بدن این،خودی را بر فسون حق زدن

آن ،خودی را کشتن و واسوختن این،خودی را چون چراغ افروختن

( کلیات اشعار :397)

عدم معرفت دینی

یکی دیگر از عوامل عقب ماندگی مسلمانان از نظر اقبال عدم معرفت دینی است. شریعتی در کتاب «ما واقبال»می نویسد:یک حقه باز فرانسوی در قرن نوزده با شیر خشک یک مذهب درست کرد.قرن نوزده اصلا قرن خاصی بود هر روز یک مذهب درست می کردند و در جوامع اسلامی ،یازده عدد امام زمان، در نیمه قرن نوزده در اسلام ظهور کرد.همه با هم معاصر به فاصله ی سه چهار،تا دوازده سال،یکی از آنها همین دین شیر خشکی بود.

تازه در اروپا شیر خشک اختراع شده بود،چند کیلو برداشت رفت،آفریقا گفت ای مردم خدا گرسنگی شما را دید وبر فقر وگرسنگی شما رحمت آورد،مرا برای نجات شما فرستاده است.من معجزه ای دارم که مثل معجزه ی ایدئالیستی نیست،ذهنی ومتافیزیکی نیست ومثل معجزه ی انبیا نیست که شکم انسان را سیر نکند،می خوری ومی فهمی .آب که دارید خداوند به من نیرویی داده است که آب را درآفریقا برای این مردم گرسنه شیر می کنم،هر کسی باور ندارد خودش برود آب بیاورد،می رفتند آب می آوردند واو،با تشریفات وذکر اوراد خاصی ،کمی از این شیر خشک را در آن می ریخت ومی داد همه می خوردند ومی دیدند واقعا شیر است و واقعا ایمان می آوردند.الآن نیایشها ودعاهایی هست که در تجلیل از همین پیامبر شیر خشکی که رسالتش شیر خشک بوده ،وجود دارد.(شریعتی،1378: 70-69)

نفوذ استعمار و استعمارگران

برای اینکه با رنج اقبال بیشتر آشنا شویم بهتر است اطلس تاریخی حوزه های اسلامی را بگشاییم تا ببینیم در سالهای( 1918-1980)بر کشورهای اسلامی چه گذشته است.

افغانستان: درگیر سربازان مهاجم انگلیسی،الجزایر: در اشغال انگلیس،اندونزی: در اشغال هند،ایران:قسمت شمالی تحت نفوذ روسیه قسمت جنوب در اشغال انگلیس،تونس: تحت حمایت فرانسه،سوریه: تحت تصرف فرانسه،عراق: اسما تحت حکومت عثمانی و رسما در اشغال انگلیس،لبنان: در اشغال فرانسه،لیبی: در اشغال ایتالیا،مالی: تحت حمایت فرانسه،مغرب: در اشغال فرانسه و ایتالیاو........

از این گذشته رفتار خشن اشغالگران با ملت های مسلمان،رفتاری خشن تر از آنچه،با جانوران می کردند:کشتار دسته جمعی،ویران کردن خانه ها،محروم ساختن مردم از حقوق اجتماعی،جلوگیری از آموختن و دانا گردیدن و بی حرمتی نسبت به آنچه در دیده ی مسلمین شایسته ی حرمت است.

اقبال با توجه به آیه ی قرآن «ولن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا»( نساء/141) درمی ماند که علت یا علت های زیر دست قرار گرفتن مسلمانان چیست؟ (بقایی،1368: 20)

چه عصر است این که دین فریادی اوست هزاران بند در آزادی اوست

زروی آدمیت رنگ و نم برد غلط نقشی که در بهزادی اوست

(کلیات اشعار،1343 :466)

باتوجه به مطالب بیان شده در بالا ورفتار نوع بشر با دیگر همنوعان خود بشر را نیز از نظر معنویت عقب مانده می بیند و این همه ظلم و تباهی را ناشی از فقدان معنویت می داند . اقبال می گوید بشریت به سه چیز نیاز دارد:

1ـ تفسیر معنوی از عالم

2ـ رهایی معنوی فرد

3ـ اصول اساسی با اهمیت جهانی که تکامل اجتماع بشری را بر پایه ی معنویت هدایت کند.

البته این سخنان اقبال به معنای انکار عقل نمی باشد و می گوید که باید بین آنها تعادل باشد

همچنین بیان می کند که ما شرقیان باید بکوشیم تا مرتکب خطایی نشویم که غربیان شدند و یکی از آن دو را انکار کردند.( بقایی،1368: 24-23)

علم بی عشق است از طاغوطیان علم با عشق است از لاهوتیان

بی محبت علم و حکمت مرده ای عقل تیری بر هدف نا خورده ای

( کلیات اشعار، 1343 :313)

تفرقه در جهان اسلام

اقبال می گوید تنها راه حل این مشکلات اتحاد دنیای اسلام است وعمل به دستورهای دینی.اقبال معتقد است موجب اصلی شکست مسلمانان در طول تاریخ خود روی گرداندن آنان از اسلام وپیروی از شیطان بوده است

مسلم از سر نبی بیگانه شد باز این بیت الحرم بتخانه شد

از منات و لات و عزی و هبل هر یکی دارد بتی اندر بغل

(کلیات اشعار:112)

اومی گوید: اگر مسلمانان با هم متحد شوند تربیت نبوی به داد آنها خواهد رسید و آنها را از گرداب هلاکت می رهاند. ( بقایی،1368: 24-23)

نقش اعراب

به هر حال اعراب به نیروی اسلام بر بسیاری از سرزمین های آبادان آن روز که از حیث فرهنگ و تمدن برتری چشمگیری بر آنان داشتند،غلبه یافتند و به عنوان مسلمان فاتح در آن سرزمین ها از جمله ایران چند صباحی حکومت کردند، ولی از آنجا که از فرهنگ و تمدن بی خبر بودند خیلی زود خود را باختند و چون فرزندی که شایستگی نگهداشت ما ترکه پر ارزش پدر را ندارد،آنچه که به آنان از برکت اسلام رسیده بود در سال های کوتاه به هدر دادند.

متأسفانه اعراب با ورود به سرزمین های فتح شده چون گرسنه ی ملحدی بر خوان رنگین که از رمضان نمی اندیشد رفته رفته پیش از آنچه انتظار می رفت شور و حال نخستین را از دست دادند و چشم و زبان به دنبال مسائلی رفتند که ایران پیش از اسلام را بر آنان ملامت می کردند.اینان دیگر آن قناعت پیشگان نبودند،از صداقت و بی آلایشی صحراهای تفتیده ی حجاز نشانی در آن نبود.اگر چه اسلام را به ظاهر حفظ کردند و به نام آن ،سرزمین های تازه ای را گشودند ولی در عمل آن را از پویایی و حرکت بازداشتند.برای پیشبرد مقاصد خود مرز میان حلال و حرام را بی اعتبار کرده ، به این منظور به قول سعدی حتی خون خلق را هم حلال کرده بودند.(بقایی،1368: 190)

جماعتی که نظر را حرام می دانند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال.

(سعدی،1380 :482)

زمانی اعراب را سودای جهانگیری در سر افتاده بود، به ایران و روم تاختند،ولی امروز دیگر شرق آن وسوسه ی گذشته را ندارد،عربهای شیفته ی تجملات که دیگر کارشان بدانجا کشیده که از طلا دیکدان می زدند، امروز این همه تفرقه وتزلزل،این همه پراکندگی و زراندوزی،شکم بارگی، در یک کلام این همه بی فرهنگی به نام اسلام .

دل بستن به «امت عربیه»که تاریخ آنان را بارها آزموده است و امید به اینکه آنان سنگی از پیش پا بردارند و ایام را بر عیار خود بزنند حرفی است بسیار خوشبینانه که جای تامل دارد. (بقایی،1368: 191 )

ای در و دشت تو باقی تا ابد نعره ی لا قیصر وکسری که زد؟

در جهان نزد و دور ودیر وزود اولین خواننده ی قرآن که بود.

(چه باید کرد:407)

روحیه ی تقدیر گرایی

تقدیر گرایی در تعلیمات بیشتر ادیان یکی دیگر از نمودهای عقب ماندگی است.بیشتر ادیان تعلیم می دهند که انسان اسیر حکم سرنوشت است ولی اقبال عقیده دارد که انسان خود می تواند سازنده ی سرنوشت خود باشد و مومن خود وسرنوشت خود است.وقتی او نفس خویش را تغییر می دهد سرنوشت خویش را تغییر می دهد. نگاه او با نگاه مولوی در این خصوص قابل ملاحظه است که مولوی نیز تعبیر مناسبی از جمله ی( قد جف القلم) را به زیبا ترین وجهی تاویل می کند.قلم تقدیر خشک شده است.آنچه مقدر بود بر لوح محفوظ نوشته و تعیین شده و دیگر جایی برای اضافه کردن کلمه ای یا حک واصلاح وجود ندارد.توده ی مردم از این موضوع چنان دستگیرشان می شود که افعال هر انسانی از پیش تعیین شده است،وهر خیر وشری که از او سر می زند با مشیت الهی است.این شیوه ی تفکربر پایه های مسولیت اخلاقی بدون آزادی انتخاب حرف پوچی است.

بنا به گفته ی قران خدا وضع یک قوم را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آنچه را در ضمیرشان است تغییر دهند.«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم»( رعد/11)این بدان معنا است که خداوند عمل خود را موکول به عمل بشر می داند،وفقط قانون تغییر ناپذیر حیات را وضع کرده است.واین قانون در حالی که اراده ی بشر را در انتخاب آزاد می گذارد،به عنوان سرنوشت تغییر ناپذیر عمل می کند.اقبال در سروده های خویش بارها به این مطلب اشاره کرده است،و نیز در بازسازی اندیشه ی دینی در اسلام آن را مورد بحث قرار داده است: ( بقایی،1370: 88ـ92)

به پای خود مزن زنجیر تقدیر ته این گنبد گردان رهی هست

اگر باور نداری خیز و دریاب که چون پا واکنی جولانگهی هست.

(کلیات اشعار:202)

افراط و تفریط در روابط کشورها ی اسلامی با دنیای خارج

اقبال در میان دو پایگاه متعصب و یک چشم افراطی وتفریطی موجود در جامعه های آسیایی وآفریقایی که در برابر غرب موضع گرفته اند،پایگاه سومی را اعلام می دارد.آن دو پایگاه،یکی معتقد است که به قول تقی زاده و ملکم خان های مااز فرق سر تا ناخن پا فرنگی شویم و نمی توان در برابر غرب دست به انتخاب زد وباید یک جا آن را پذیرفت وهرچه را در میان ما با آن مغایرت دارد یکجا باید دور ریخت.

برخی نیز از آن سوی بام افتاده اند وبا هرگونه اخذ و اقتباسی از غرب دشمنی می ورزند،این طرز فکر در میان جناح هایی از جوامع اسلامی وجود داشته ودارد.

اما اقبال ابتدا به تحلیل وضع فکری وانتقاد از بینش وشیوه ی زندگی وتمدن غرب وفرهنگ شرقی وغربی می پردازد که:«شرق حق را دید وعالم را ندید،غرب عالم را دید واز حق رمید»سپس اعلام می کند که تسلیم دربست به فرهنگ غربی هم ذلت وبردگی شرق است هم اینکه بریدن از غرب وطرز تمدن او،ماندن در رکود است.

اقبال می گوید:بر خلاف متفکران مشکوکی که می گویند:نمی توان علم وصنعت غربی را گرفت وفرهنگ وروابط اجتماعی وشیوه ی زندگی اش را کنار زد،نه تنها می توان چنین کرد بلکه باید چنین بکنیم.هیچ دلیلی وجود ندارد که ثابت کند جامعه ای که با عشق های بلند وعرفان وروح واشراق دل وبر خورداری از لذت های پاک وعمیق واخلاقی ومعنویت آشناست،نمی تواند به جای گاوآهن تراکتور براند،عوض کجاوه جت سوار شود.(شریعتی،1378: 110ـ109)

اقبال می گوید:هم باید علم وتکنیک پیشرفته ی غرب راپذیرفت تا بر عالم تسلط بیابیم وطبیعت را مسخر نماییم وبه یاری این دو بر فقر وضعف وعوامل قاهر طبیعت چیره شویم و راه تکامل معنوی و حقیقت جویی و پیشرفت نوع انسانی را سبکبارتر وسرمایه دار تر ادامه دهیم.(همان:111)

علم از سامان حفظ زندگی است علم از اسباب تقویم خودی است

علم وفن از پیش خیزان حیات علم وفن از خانه زادان حیات.

(اسرار خودی:14)

نا برابری های اجتماعی در جوامع اسلامی

اقبال نابرابریهای اجتماعی در جوامع مسلمان را نیز از عوامل عقب ماندگی به شمار می آورد که در دوسطح می توان آنها را بررسی کرد.

درون جامعه

الف: فردی که مورد ظلم واقع می شود.

ب: توانگر واستعمارگر زورگو

فردی راکه مورد ظلم واقع شده و مورد بی عدالتی و سوء استفاده قرار گرفته دارای ویژگی غلامی و بندگی می داند.

علل غلامی و بندگی

1ـ دوری از اسلام وآموزه های آن

تا شعار مصطفی از دست رفت قوم را رمز بقا از دست رفت

(رموز بیخودی:87)

از سواد کعبه چون آهو رمید ناوک صیاد پهلویش درید

(اسرار خودی:48)

2ـ عقل خود را به دست دیگران سپرده و بلند گوی دیگران شده است

عقل تو زنجیری افکار غیر در گلوی تو نفس از نای غیر

بر زبانت گفتگو ها مستعار در دل تو آرزوها مستعار

باده می گیری به جام از دیگران جام هم گیری به وام از دیگران

(خلاصه مثنوی:108)

3ـ زندگی غیر مستقل وتبعی داشتن و به جای خورشید گونگی ستاره بودن

زندگانی مثل انجم تا کجا هستی خود در سحر گم تا کجا

بنده ی آزاد را باشد گران زیستن اندر جهان دیگران

(همان:108)

4ـ پیشانی بر در ارباب قدرت ومکنت سائیدن و از آنان یاری خواستن

به در گاه سلاطین تا کجا این چهره سائی ها بیاموز از خای خویش ناز کبریائی ها

(زبور عجم:153)

دل به حق بند و گشادی ز سلاطین مطلب که جبین بر در این دهکده سودن نتوان

(می باقی:251)

5ـ تهی دستی ونداشتن عزم لازم و دریوزگی کردن به جای شیری روبه مزاجی کردن

ای فراهم کرده از شیران خراج گشته ای روبه مزاج از احتیاج

(اسرار خودی:18)

وای بر منت پذیر خوان غیر گردنش خم گشته از احسان غیر

(همان:19)

زیان های بندگی وغلامی:

الف: دل مردگی

از غلامی دل بمیرد در بدن از غلامی روح گردد بار تن

(بندگی نامه:179)

ب: پیری زودرس

از غلامی ضعف پیری در شباب از غلامی شیر غاب افکنده ناب

(همان:179)

ج:چند دستگی وتنازع

از غلامی بزم ملت فرد فرد این وآن با این وآن اندر نبرد

(همان:179)

د: بی هویتی و خود گم کردگی:

از غلامی مرد حق زنار بند از غلامی گوهرش نا ارجمند

(همان:179)

و:دون همتی وساختن با شرایط موجود

آبروی زندگی در باخته چون خران با کاه و جو در ساخته

(همان:179)

ز:بی آرزو بودن و در اندیشه ی آینده نبودن

از دل افسرده ی او سوز رفت ذوق فردا لذت دیروز رفت

(همان:180)

ر:تن پروردگی وجان مردگی:

از غلامی ذوق دیداری مجوی از غلامی جان بیداری مجوی

(همان:185)

2-توانگران زورگو

1- قدرتمندان زورگو هستند وبه مردم ستم می کنند

چوبدار از جام استکبار مست بر سر درویش جام خود شکست

(اسرار خودی:30)

2-عدم توجه مسؤولان به مشکلات مردم

از ره عامل فقیر آزرده رفت دل گران وناخوش وآزرده رفت

(همان:30)

1. سرمایه داران استعمارگرند و همه چیز رابه خود اختصاص می دهند

حاصل آئین ودستور ملوک دهخدایان فربه و دهقان چو دوک

(جاویدنامه:310)

سرمایه داران کارگران را فریب می دهند و حداکثر سود را می برند

غوغای کارخانه ی آهنگری زمن گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج بر آن می نهدزمن باغ بهشت و سدره ی توبا زتو

(نقش فرنگ:269)

2. سرمایه داران آزادی مردم را برنمی تابند

مثل زنبوری که بر گل میچرد برگ را بگذارد وشهدش برد

(همان:270)

3. ربا خواران جز ایجاد فتنه اثری ندارند

از ربا آخر چه می زاید؟فتن کس نداند لذت قرض حسن

(جاویدنامه:316)

در سطح جوامع

الف:جامعه عقب مانده و هویت گم کرده

ب: جوامع استعمارگر

1ـ علت عقب ماندگی و خود گم کردگی

کنار نهادن هویت اسلامی

در عجم گردیدم وهم در عرب مصطفی نایاب و ارزان بولهب

(پس چه باید کرد:413)

علائم عقب ماندگی جوامع

1ـ‌جوامع اسلامی با اقدامات خود آب به آسیاب دشمن می ریزند وبر ویرانی خود می افزایند 2ـ‌ در کارها جدی نیستند .3ـ‌ شرایط اجتماعی مناسبی ندارند.4ـ‌ در فکر گذران زندگی هستند.5ـ‌ در بند حقیقت نیستند.

هر زمان اندر تلاش ساز برگ کار او فکر معاش وترس مرگ

از نیاکان دفتری اندر بغل الامان از گفته های بی عمل

(پس چه باید کرد:393)

چاره جویی در سطح فردی

1ـ فرد به خود آید و خودی خویش را باز یابد

شد پریشان برگ گل چون بوی خویش ای خود گم کرده باز آ سوی خویش

(اسرار خودی:48)

2ـ برای دیگران منشأ خیر باشد و از دیگران بی نیاز شود

مسلم استی بی نیاز از غیر شو اهل عالم را سراپا خیر شو

(همان:48)

3ـ منت کسی را نکشد و خود را در معرض امر و نهی آنان قرار ندهد

منت از اهل کرم بردن چرا نشتر لا و نعم خوردن چرا

(همان:48)

4ـ با همت و تلاش خود را از دیگران بی نیاز کند

تا توانی کیمیا شو گل مشو در جهان منعم شو و سائل مشو

(همان:48)

5ـ سرمایه ی خود را و شرف خود را از دست ندادن

پشت پا زن تخت کیکاووس را سر بده از کف مده ناموس را

(همان:48)

6ـ اعتماد به نفس و اتکا به شخصیت خود

تا کجا طوف چراغ محفلی ز آتش خود سوز اگر داری دلی

(خلاصه مثنوی:108)

7ـ تقدیر را باید با تلاش خود رقم زد

تو اگر تقدیر نو خواهی رواست زآنکه تقدیرات حق بی انتهاست

شبنمی افتادگی تقدیر توست قلزمی پایندگی تقدیر توست

(جاویدنامه:330)

چاره جویی در سطح اجتماعی

1ـ برابری و مساوات در جامعه خیلی از مشکلات را حل می کند

پیش قرآن بنده و مولا یکی است بوریا و مسند دیبا یک است

(رموز بیخودی:73)

2ـ حقوق افراد تهی دست باید رعایت شود

حب دولت را فنا سازد زکوه هم مساوات آشنا سازد زکوه

(اسرار خودی:31)

3ـ توانگران به جای فخر فروشی به داد مظلومان برسند

پادشاه و کلبه ی ایوان او یک حسام و یک زره سامان او

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت با یهودی چادر خود را فروخت

(رموز بیخودی:103)

4ـ اگر امور اصلاح نشود تنها راه چاره قیام علیه ظالمان است

مرد فقیر آتش است،میری و قصری خس است فال و فر ملک را حرف برهنه ای بس است.

(مجدالدین ،1384، 215-230)

نتیجه

با تو جه به آنچه مورد بحث قرار گرفت می توان موارد زیر را از عوامل عقب ماندگی مسلمانان از نگاه اقبال بیان کرد1ـ‌ مسلمانان خودی خودرا درک ننموده اند 2ـ‌ عدم خودآگاهی دینی در بین مسلمانان3ـ‌ جهالت و بی خبری مسلمانان و عقب افتادن از قافله ی علم 4ـ استبداد حکام5ـ‌ نفوذ عقاید خرافی در اندیشه ی مسلمانان5ـ‌ جدایی و تفرقه میان مسلمانان 6ـ‌ نفوذ استعمار غربی 7ـ‌ از دست دادن روحیه ی اصلاح طلبی که پیامبر منادی آن بود 8ـ تصوف متحجرانه 9ـ‌ روحیه ی تقدیر گرایی و انزوا طلبی 10ـ‌ رواج روحیه فقر با برداشت نادرست از فقر صوفیه 11ـ‌ از دست دادن روحیه ی اصلاح گرانه ی اولیه اسلامی.

اقبال معتقد است که تا موارد فوق در میان جوامع اسلامی رواج داشته باشد آنها همچنان عقب مانده باقی خواهند ماند.او می گوید مسلمانان باید با همت خود این موانع را بردارند وبر سرنوشت خود مسلط شوند وپیام اصلاح طلبانه پیامبر را در جامعه جاری نمایند تا همچنان شاهد عقب ماندگی آنان نباشیم.

منابع

ـ قرآن

ـ انور،‌ عشرت (1370) مابعدالطبیعه از دیدگاه اقبال، ترجمه محمد بقایی، تهران: انتشارات حکمت .

ـ بقایی، محمد(1380)تصوف در تصور اقبال شبستری و کسروی،تهران: انتشارات فردوس.

ـ ـــــــــــ (1368)چه باید کرد،تهران: ماکان.

ـ ـــــــــــ(1368)گلشن راز،تهران: ماکان.

ـ سروش،احمد (1343)کلیات اشعار اقبال ،تهران: انتشارات کتابخانه سنایی.

ـ سعدی شیرازی(1380)کلیات اشعار،تصحیح کمال جندقی،تهران: سخن.

ـ شریعتی، علی (1378)ماواقبال ،تهران: انتشارات الهام.

ـ مجد الدین ،اکبر(1384)«مسائل عمده ی کشورهای شرقی در اشعار اقبال لاهوری»، پژوهشنامه علوم انسانی،تهران،214ـ230.

ـ مطهری،مرتضی(1368) نهضتهای اسلامی صد سال اخیر،تهران:صدرا.