موانع رشد /آموزش و پژوهش مهذب
در هر دانشی، روش، مقدم بر دستیابی به محصول علمی است؛ زیرا فهم هست ها و نیست های عالم مترتب است بر روش دستیابی به این هست ها و نیست ها و بر همین اساس است که دانش هایی که همه مدعی دیدن و کشف عالم وجود هستند با هم زاویه پیدا می کنند. البته این موضوع در دانش های نظری است تا چه رسد به دانش های عملی که خود از جنس بایدها و نبایدها هستند. بنابراین نمی توان محصول دانشی را مستقل از روش کسب دانش دانست، حتی در نگاه عادی به دنیای اطرافمان نیز می توان تاثیر اراده انسانی را به وضوح مشاهده کرد؛ زیرا هر پدیده ای در این عالم تا اندازه ای در معرض دید انسان است و انسان در نگاه به پدیده های اطراف خود هویّت توهمی و تخیّلی خود را نیز به کار می اندازد. انسان در به کار گیری هویت فعال خود که تخیل و توهم اوست می تواند شناخت خود را تحت تأثیر قرار دهد. فرض کنید شی مبهمی از دور به انسان نزدیک می شود که انسان در تشریح این شی می تواند دو گونه وضعیت به خودش بگیرد: یکی اینکه آنچه را که می بیند بیان کند و تخیّل و توهّم خود را نیز بازگو نماید و یا اینکه به آن شی ء نزدیک شده و تسلیم شود.
بنابراین اگر خوب دقت کنیم، نگاه از دور و از نزدیک را می توان امری نسبی دانست ؛ زیرا ما همیشه تا اندازه ای به امور اطراف خود نزدیک می شویم. البته روح تسلیم در مقابل حق و حقیقت، همواره حالتش نسبت به خارج، حالت تسلیم و انفعال محض است. این روح، درست می بیند و درست کشف می کند و درست توضیح می دهد، اما روح سرکش سعی می کند تا در مقابل حقیقت، آن را آن طور که خود می خواهد مشاهده کند، لذا طبیعی است که برای چنین روحیه ای دستیابی به واقع و کشف اهمیت ندارد و ملاک ارزش علوم در نظر او صرف فایده و یا لذت و یا تسلط بر خارج است. ملاک ارزشمندی را هم به امری ذهنی بر می گرداند؛ امری که در اختیار خود او است. مثلا هماهنگی گزاره ها چیزی است که به سادگی برای این چنین روحی قابل دستیابی است. طبیعی است که این روح کافر دوست دارد حقیقت را نبیند دوست دارد به درون ذهن خود به خزد. دوست دارد رابطه اش را با جهان خارج منقطع کند. دوست دارد و دوست دارد. چرا؟ چون وضعیت او وضعیت تسلیم
نسبت به واقعیت و حقیقت نیست و لذا به مرور قطعا باید منتظر باشیم که پارادایم دانشی کفر شکل بگیرد؛ پارادایمی که مبنای شناخت او نیز عبودیت و تسلیم نیست. روحِ مسلّم می کاود و کشف می کند و ملاک حقیقت برای او کشف است و چون کشف؛ یعنی تسلیم در مقابل حقیقت؛ یعنی ذهن را مطابق حقیقت طرّاحی کردن و این امری ارادی است که به مرور می بینیم. لذا وقتی که فلسفه در دامن چنین روحی قرار می گیرد، آنچنان با متنِ وجود گره می خورد که تماشایی است. اما همان فلسفه را وقتی به روح یک جامعه کافر بسپاری به سمت انکار حقیقت و واقعیت می رود و اینها تصادفی نیست.
تهذیب یک توصیه اخلاقی مستقل از دانش نیست. تهذیب با همه هویّت دانش کار دارد. تهذیب اراده انسان را مدیریت می کند و انسان با هویّت ارادی است که عالم را می شناسد. اگر علم حضور مجرد نزد مجرد باشد اولا و اگر امر مجرد وجود باشد، ثانیا و اگر وجود عین همه صفات کمالیه و جمالیه باشد، ثالثا و اگر یکی از این صفات مرید بودن او باشد، رابعا علم هویتی ارادی دارد و این هویت است که فلسفه اسلامی را در مسیر تاریخ شکل می دهد، حتی اگر چنین روحی روش تولید و کشف خود را خوب مورد مداقه قرار نداده باشد از چنین روح و چنان اراده تسلیمی، چنان دانشی تولید خواهد شد که همه آن توحید است و توحید یک واقعیت انکارناپذیراست. این قابل پیش بینی است که کفر انسان و عدم تسلیم او در مقابل خداوند که حقیقتی است جاری در همه عالم، موجب می شود که انسان تا آنجا که می تواند از مشاهده او دور شود و حقیقت را نبیند. این انسان مسیر انکار حقیقت را تا جایی که بتواند پیش خواهد گرفت، اما جهت حرکتِ دانشی او، دوری از واقعیت است که این حرکت به ذهن هم خاتمه نخواهد یافت؛ زیرا این حرکت از ذهن هم می گذرد و به نسبیت و اضطرابی منجر خواهد شد که در نهایت به نابودی این جریان از درون خود خواهد انجامید. این سرنوشت علم انسانی است که می خواهد خدایی کند و نمی خواهد تسلیم شود. با این حساب فراگیری و تولید دانش، هم در کلیت روش و هم در تک تک اجزای روشی خود دچار تحول خواهد شد. این انسان اگر فرضیه بدهد، چون فرضیه سازی امری است وابسته به قوه حدس و قوه حدس ریشه در همه قوای روحی انسان دارد؛ به گونه ای دیگر حدس می زند و فرضیه خواهد داد که نقش تربیت را در حدس و خلاقیت انسان را به روشنی می توان دید و لذا روشن است که تربیت الهی که انسان به خود می دهد تا چه اندازه حدس های او را نیز جهت خواهد داد. این انسان در مواجهه با خارج و مطالعه و مطابقت مدل های خود با خارج، وضعیتی فطری و طبیعی خواهد داشت. تغییر طبیعت توسط او تغییری هماهنگ با طبیعت خواهد شد. فرضیه های این انسان متفاوت خواهد بود و نتیجه های فطری تری خواهد داد. شک نکنید که حتی اگر در یک جزء نتوانید مشاهده کنید، در بررسی تاریخ و سابقه و تبار یک دانش به خوبی می توانید مشاهده نمایید که چگونه فرضیه ها و حدس ها از هم زاویه می گیرند و دانش دیگری را شکل می دهند.
اساسا اینکه در این فضای دانشی، فرضیه تا چه اندازه ارزش و اهمیت پیدا کند هم جای توجه دارد این که فرضیه چه نقشی در تولید دانش خواهد داشت و چه وزن ارزشی در این فرایند خواهد داشت، متفاوت خواهد شد. اصل، پسند کلّ تکوین است و این پسند و هماهنگی طبیعت است که اهمیت خواهد یافت و ملاک او لاصدق و مطابقت خواهد بود. در جمع آوری اطلاعات و تفاهم نیز این انسان، دانش را دچار جزئی شدن نخواهد کرد. چون باید پدیده ها را از نزدیک ببیند که در این صورت داده های علمی و مشاهدات دیگران برایش تبعا ارزشمند خواهد شد؛ زیرا داده ها و اطلاعات همه برای او یک ارزش نخواهند داشت، بلکه داده های علمی که بیشتر متن واقعیت را بیان کنند ارزشمندتر خواهند بود. قطعا گزارش وحی از واقعیت برای اینها محور خواهد بود و این دریافت بر دریافت های مشکوک خودشان هم اولویت پیدا می کند، چون ملاک، حق است و واقعیت مطلق ملاک خداوند است. و لذا در اینجاست که نسبت عقل و وحی می تواند خیلی خوب ترسیم شود. طبیعتا در رتبه بعد گزارش کسانی که در مسیر تسلیم و عبودیت، رشد بیشتری یافته اند ارزشمند تر از دیگر گزاره ها خواهند بود. شاید به همین دلیل است که بیان عرفای راستین برای دانشمند مسلمان وزنه دیگری خواهد داشت. به هر حال در جمع آوری گزاره ها، انتخاب، دسته بندی و ارزشداوری گزاره ها، روحیه مسلمان و عبد متفاوت خواهد بود و نسبت به روحیه غیر مسلمان و کافر برای این دومی ارزش گزاره هایی که جمع آوری می شوند وابسته خواهند بود، به میزان هماهنگی و همراهی که با نظریه او دارد و سعی می کند این چنین گزاره ها و شواهدی را اولا جمع کند؛ شواهدی از هر فضای دانشی که بتواند او را مدد برساند. داروین چه موحد بود چه کافر، اما روش او چنین روشی بود و این چیزی است که در فضای بعد از مدرن، دیگر به وضوح به عنوان نظریه دانش مطرح می شود. در نهایت تحلیل گزاره ها نیز که وابسته به ملاک ارزش گزاری گزاره ها است از همین قاعده پیروی می کند. آیا ملاک ارزش فایده است، مطابقت است یا احساس هماهنگی؟ و چرا هر یک از این امور انتخاب می شوند؟ و کدام یک از آنها به روحیه عبودیت نزدیک است قطعا ملاک ارزشگذاری دانش در پارادایم عبودیت اگر بخواهد تغییر هم کند در راستای همین مسئله است، چه ملاک کشف که ملاک ارزشگذاری امثال فلسفه است و چه ملاک حجیّت که در علوم نقلی اسلامی بیشتر به کار می روند، همه در همین جهت با هم مشترکند. ملاک حجیت، ملاک انتخاب گزاره ها را نیز پسند معبود حقیقی معرفی می کند و ملاک کشف اساسا کشف را شنیدن از زبان شارع تلقی می کند. کشف؛ یعنی پیدا کردن واقعیت عالم آن طور که هست و هست؛ یعنی همان که ریشه و عمق عالم را بیان می کند و چیزی نیست مگر خدا. اصالت وجود؛ یعنی اصالت خدا، و مطابقت با این وصف چیزی نیست مگر دریافت مظاهر او، دریافت جلوه های او. و برگرفتن از کلام او؛ یعنی کلمات و آیات او را برداشت کردن و این یعنی چه؟ حتی اگر اذعان اصولی به حجیت قطع وجود نداشت، باز هم می شد به ضرس قاطع گفت که فهم حقیقی شنیدن کلام الهی است. و قطعا جای توجه دارد که بدانیم با چه امر خطیری روبرو هستیم.
بگذریم، هدف ما این بود که بیان کنیم تهذیب و عبودیت در رگ و پوست دانش واقع خواهد شد. و اگر بخواهیم بگوییم دانش اسلامی و دانش غیر اسلامی درست است، اما درست تر آن است که بگوییم دانش و لا دانش. و این تقسیم بندی هم در فلسفه که عقلی محض است قابل بیان است، و هم در ریاضی که متکی بر نگاه فلسفی بشر به عالم است و هم بر دانش انسانی و غیر انسانی دیگر و این تأثیر عبودیت است در پژوهش. و لذا عجیب است که امری به این مهمی در حوزه علمیه که مأموریت اصلی اش کار علمی است، آن هم علم اسلامی مورد توجه نیست و بلکه مسئله نیست. کدام طلبه است که از خود بپرسد کار تهذیبی و اخلاقی من در کار علمی ام چگونه خود را نشان می دهد. آیا این دو ربطی به هم ندارند؟ آیا می توان مجتهدی داشت از جهت دانشی، ولی این مجتهد کافر یا فاسق باشد به لحاظ روحی؟ آیا نباید کار اخلاقی یا روضه خوانی را بر اساس برنامه ای منظم در داخل کار علمی تعبیه کرد؟ آیا نباید عبودیت و اخلاق را هنگام کار علمی و سر صحنه دانش نشان داد؟ خدا رحمت کند علمای اخلاقی که به صورت تفصیلی و دقیق رگه های اخلاق را در زندگی انسان نشان می دادند و به اجمال برگزار نمی کردند. همه اتفاق نظر دارند که درس های اخلاقی حضرت امام اینگونه بود؛ بسیار تفصیلی و بسیار عینی. خط حضور کفر و فسق را نشان می داد. به نظر می رسد علمای روش شناس دینی؛ چه آنان که در روش های پژوهشی کار می کنند و بیشتر معرفت شناسند و چه آنان که در روش های آموزش کار می کنند و بیشتر روانشناسند، وظیفه دارند جملاتی از قبیل «و اطلب اولا فی نفسک حقیقة العبودیة و استفهم الله یفهمک و اطلب العلم باستعماله» و امثالهم را نشان دهند. ارتباط علم و حلم چیست که در بیشتر روایات کنار هم می آیند؟ کدام پارادایم دانشی است که بیشتر در آن احساس نیاز به روحیه حلم وجود دارد. و بلکه این امور را در سر صحنه عمل و واقعه ردیابی کنند. البته جلسات اخلاق عالی است و کاش اینقدر در حوزه کمرنگ نمی شد، اما این جلسات باید حوزه محتوایی خود را هم گسترش دهد و خود را فعالیت تولید دانش و یا آموزش نشان دهد. در حیطه آموزش، روش های آموزشی اسلامی بیشتر به سمت استاد محوری یا استاد سالاری پیش می روند و روش های آموزشی جدید به سمت شاگرد محوری و شاگرد سالاری حرکت می کنند که باید بررسی شود؟ صورت مسئله در فضای آموزشی ما غلط تعبیر می شود. آن گونه بیان می شود که در پارادایم غربی شکل می گیرد، لذا بخش مهمی از قضیه نادیده گرفته می شود. ملاک در نظام آموزشی اسلامی اولا حق محوری و واقعیت محوری است و لذا شاگرد و استاد با هم همکاری می کنند که به این واقعیت برسند و تسلیم شوند. بعد در این فضای علمی است که روشن می شود آیا دانشجو باید منفعل محض در مقابل استاد باشد یا خود نیز با متن واقعیت درگیر می شود و تلاش می کند تا بیابد و البته وزن استاد برای او بسیار سنگین و قابل توجه است، همانکه در فضای اجتماعی، خانواده ها را اولا حق محور و سپس پدر سالار معرفی می کنیم. در فضای آموزش نیز کلاس را اولا حق محور و سپس استاد سالار معرفی خواهیم نمود، اما حق محور که می گوییم صرفا یک شعار حاشیه ای را مدنظر قرار نمی دهیم، بلکه حق محور بودن در فضای روش آموزشی، خود رابه شدت نشان خواهد داد. درگیری همه کلاس با واقعیت مسئله حداکثری خواهد شد. استاد حقیقتا از شاگرد استفاده می برد. سعی می شود شاگرد تا حد امکان به متن واقعیت نزدیک شود و نظرات دیگران که به حقیقت نزدیکند بر نظر استاد هم اولویت دارند لذا تعبدی در اینجا وجود ندارد، اما در این فرایند استاد حاشیه ای نیست. استاد برای حرکت دانشجو مهم و محوری است. او راهنما است. او بیشتر برای دستیابی به حقیقت تلاش کرده است. او بیشتر از آنکه اطلاعات بدهد تربیت می کند. تربیت یک پژوهشگر تسلیم و این فضای آموزشی را هر چه بیشتر مورد توجه قرار دهیم اذعان خواهیم کرد که فضای فشل غربزده آموزشی موجود که حتی تا حدّ زیادی در بدنه حوزه نیز رخنه کرده باید تغییر کند. به هر حال تهذیب و عبودیت و کلید واژه هایی از این قبیل اموری هستند که در بند بند بایدها و نبایدهای روشی، خود را نشان می دهند و در نهایت در نگاهی کلان کل ساختار آموزشی و پژوهشی دینی را متحول خواهند کرد. همانطور که کلّ زندگی پژوهشی و تحصیلی یک طلبه را متحوّل خواهند نمود.
منبع:مرکزتحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی
و طن! عشق تو افتخارم