متن مصاحبه حجة الاسلام زیبائی نژاد
[89]

نخست از شما تشکر می کنیم که در این گفتگو شرکت فرموده اید و هم چنین امید می بریم که در این فرصت کوتاه بتوانیم به نتایج ارزنده ای برسیم. اطلاع دارید که در بخش مدیریت حوزه، نهادی تاسیس شده است که موضوع جنبش نرم افزاری و تولید علم را در دستور کار خود قرار داده است. بدین رو سؤالات ما نیز پیرامون همین مسئله خواهد بود؛ یعنی موضوعاتی از قبیل تعریف علم، ماهیت تولید علم و فرایند نظریه سازی و نظریه پردازی. بدیهی است که پاسخ های شما نیز از منظر تخصص و علایق علمی جناب عالی خواهد بود؛ هم چنان که در مصاحبه با دیگر صاحب نظران، پاسخ ها و نظریه هایی که مطرح شد، هر یک از منظرهای گوناگون و در فضاهای ویژه ای بود که آن بزرگواران در آنها تخصص و اطلاعات ارزشمندی داشتند.
[90]

تولید علم، از ابداع احتمال یک نظریه علمی آغاز می شود و تا تولید پیش انگاره ها و فلسفه جدید تا پارادایم های ویژه ادامه می یابد. این فرایند، با مشکلات و مسائل بسیاری روبه رو است که من در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنم.

یکی از مشکلات رایج و جدی در این عرصه، تبدیل مباحث اصلی و مهم به مسائل جزئی است. ما هر گاه که می خواهیم یک دیدگاه دینی را با دیگر دیدگاه های موجود، مقایسه کنیم، خود را درگیر مسائل جزئی می کنیم؛ یعنی یک مرتبه مواجه می شویم با این واقعیت که درگیری ما با دیدگاه های رقیب، بسیار جزئی شده است؛ مثل این که آیا آزادی اجتماعی در اسلام، حدود و ضوابطی دارد یا نه؟ دیدگاه اسلام در مقایسه با آرای لیبرالیستی، چه تعریف و ماهیتی از آزادی، ارائه می دهد؟ در حالی که این موضوع، مبتنی بر یک سری پیش انگاره هایی است که از نظرها دور مانده است. تا آن مسائل اساسی و اولیه را برنرسیم، نمی توانیم وارد چنین مباحث جزئی و محدودی شویم. مثلا نخست باید روی این مسئله، بحث کرد که آزادی در مفهوم جدید و امروزین خود، چگونه شکل گرفت؛ آزادی به مفهوم لیبرالیستی آن، در چه بستری تکون یافت و بالید و به این شکل و وضع امروزین در آمد. .. مفاهیم بسیاری است که باید پیش از بحث درباره مفهوم آزادی، مورد توجه قرار گیرد؛ مفاهیمی مانند اومانیسم (انسان محوری) ، تجربه گرایی، حقوق فردی، نسبی گرایی و. .. مادامی که این مفاهیم، تبیین نشود نمی توانیم به مراحل دیگر بپردازیم. چون - مثلا - آزادی در مفهوم لیبرالیسمی آن، سخت متکی بر مسئله «نسبی گرایی» است. تا آنجا وضع روشن و شفافی پیدا نکند، هر گونه موضع یا بحثی درباره «آزادی های اجتماعی» ، موضع مبنایی و بحث عمیق و نتیجه بخشی نخواهد بود.

بدین رو ما باید از مرحله ابداع احتمالات جزئی عبور کنیم و پا را فراتر بگذاریم. هر چه عقبه بحث را عمیق تر و دقیق تر بررسی کرده باشیم، به نتایج استوارتری می رسیم. در واقع راه اسلام از غیر خود، در چارچوب های کلی و انگاره های اساسی جدا می شود و اگر محل تقاطع اصلی را در نظر نگیریم، این امکان وجود دارد که به برخی از نظریه های جدید، تن بدهیم، در حالی که هیچ گونه هم خوانی و سازگاری با اصول اولیه و کلی ما در اسلام ندارد. این که الان برخی اندیشه های غیر دینی، بر ذهن و روان مسلمانان،
[91]

سیطره یافته است، حداقل یک دلیلش همین است که مباحث و مجادلات علمی ما ریشه ای نبوده است و بیشتر خودمان را مشعول شاخه و برگ ها کرده ایم. همین نقص و کاستی در مباحث علمی ما است که شما می بینید گاهی برخی از فقهای ما در مباحث حقوقی، وقتی سخن از برابری زن و مرد در حقوق می گویند و آن را دیدگاه اسلام هم می دانند، در پیش فرض ها و فلسفه حقوق خود را تسلیم چارچوب هایی کرده اند که خاستگاه آنها اسلام نیست؛ یعنی بر ذهنیت ایشان، نظریاتی مقبول افتاده است که قبلا در آنها تامل چندانی نکرده اند و بدون امعان نظر در ریشه ها و زیر ساخت های چنین دیدگاه هایی، نظر می دهند. عارضه خطرناکی که در چنین وضعی رخ می دهد، برابر کردن دین با مشتی آموزه های جزئی است. گویا اصلا دین قصد تغییر چهارچوب های ما را ندارد و فقط خواسته است یکسری آموزه های خرد به ما بدهد! تعیین چهارچوب ها و فضای کلی حاکم بر ذهنیت ها، خارج از برنامه های دین است؟ یا دین آمده است که به همین چارچوب ها تلنگر بزند و همین را تغییر دهد؟ چون بر همین استوانه ها و ریشه ها، آموزه های جزئی چیده می شود. من این نوع مواجهه با دین را بسیار خطرناک تلقی می کنم؛ البته این را نیز می افزایم که این خطر، از ابتدا بوده است و اختصاصی به عصر ما ندارد. شاید نخستین ریشه های آن را بتوان به عصر ترجمه برگرداند؛ یعنی از همان وقتی که نخستین رویارویی میان اندیشه وران ما با افکار و آثار غیر خودی رخ داد. فقط هم مسئله یونان و غرب آن روز نیست؛ این التقاط و همنوایی های بی اساس، با شرق آن روز، در حوزه عرفان و پاره ای فلسفه های هندی هم پیدا شد. ابتدا یک اصطکاک جزئی و محدود بود؛ ولی کم کم به نفوذ فراگیر انجامید. البته از همان زمان ها هم عده ای احساس خطر کردند و به دیده نقد به نظریات جدید نگریستند؛ ولی ناخواسته بسیاری از انگاره ها و پیش فرض های آنها جذب اندیشه دینی شد؛ به گونه ای که امروزه، تفکیک آنچه دینی است از آنچه غیر دینی است، بسیار سخت شده است. به یکی دو حوزه هم محدود نمی شود. در فلسفه هست؛ در عرفان هم نفوذ کرده و حتی در کلام و غیره. از همین جا معلوم می شود که توجه به تاریخچه علوم چه اندازه ضروری است و حوزه چاره ای جز این ندارد که تاریخ علم را در برنامه های درسی خود بگنجاند. چون واقعا تا بستری را که آن
[92]

علم در آن بستر تاسیس، تولید و بالنده شده است نشناسیم نمی توانیم نگاه جامع و دقیقی به آن داشته باشیم. آنچه امروز در دست ماست، حاصل قرن ها نظریه پردازی های پی در پی است و ما نمی توانیم محصول این نظریه پردازی ها و اندیشه وری ها را به دیده قبول بنگریم مگر آنکه دقیقا از بستر شکل گیری و سیر تاریخی آنها اطلاع پیدا کنیم. چون جریان شناسی تاریخی علم است که چشم ما را باز می کند و به ما این توانایی را می دهد که از روی بصیرت، قضاوت کنیم. مثلا وقتی شما دانستید که «وحدت وجود» ریشه در فلسفه فلوطین دارد و او این نظریه را برای توجیه تثلیث و آشتی دادن آن با توحید ابداع کرده است بهتر می توانید آن را ارزیابی کنید. اگر ما تاریخچه علوم را تبیین کرده بودیم و می دانستیم این نظریه های گوناگون از چه خاستگاه هایی به دست ما رسیده است، در پذیرش بسیاری از آنها این همه عجله نمی کردیم و برخی را در هاله هایی از تقدس نمی نشاندیم. وقتی نظریه ای را شما مقدس کردید، دیگر نمی توانید آن را نقد کنید و حال آن که، این امکان وجود دارد که آن نظریه از اساس در چارچوب های فکری و دینی ما نگنجد. جریان شناسی علم حداقل این ثمره را دارد که می توانیم تشخیص دهیم که این نظریه، از تراوشات ذهن بشری است یا مبدا الهی دارد. چون اگر دانستیم که از برساخته ها و دریافت های ذهن بشری است؛ بهتر می توانیم نقدش کنیم و به آن تلنگر بزنیم. چرا الان طوری شده است که هر کس به خود جرئت نمی دهد مثلا با اصالة الوجود در افتد؟ چون آن قدر این نظریه را با آموزه های اصیل دینی خود مخلوط کرده ایم که یادمان رفته است که این، یک نظریه بشری است و هر گونه نقد و جرح و تعدیل را بر می تابد. وقتی کل ادبیات دینی و اعتقادات کلامی خود را بر یک نظریه - مانند اصل اصالة الوجود - استوار کردیم، طبیعی است که از نقد آن بترسیم؛ چون این واهمه را داریم که با فروریختن این نظریه، همه اعتقادات دینی ما نیز فرو ریزد. در پیوند دادن نظریات علمی به آموزه های علمی، خیلی باید احتیاط کرد. همه این نظریات با چند و چون مواجهند و نباید مشکلات آنها، به تعالیم دینی سرایت کند. همین اشتباه باعث شده است که امروزه، هر نظریه نو و جدیدی که به میدان می آید، ما را با بحران هویت مواجه می سازد. این
[93]

آسیب پذیری، محصول آن سادگی هایی است که در قبول نظریات بشری و تلقی آنها به عنوان آموزه های دینی داشتیم.

اینجا باید دو مقام را از هم جدا کرد: یک وقت است که شما ابداعات جدید را که متاثر از اندیشه های بیرونی است، در آشفتگی های موجود مؤثر می دانید، و مقام دیگر آن است که شما اتفاقاتی مانند «نهضت ترجمه» را مقصر می بینید. به سخن دیگر شما نظریه های جدیدی را که از بیرون آب می خورند، در موضع اتهام می نشانید یا اصل ترابط و تعامل با اندیشه های بیرونی را؟

عرض من، خیلی کلی تر از این حرف هاست. من می گویم ما باید تاریخ علم تدوین کنیم و اصل و نسب اندیشه را نشان دهیم. اگر این کار بزرگ و ضروری را کردیم، معلوم می شود کدام نظریه، دینی است و کدام اندیشه، بشری است. چون خیلی فرق است بین آن چه ملاصدرا یافته با آنچه در متن دین است. یافته های دیگران را می توان نقد کرد، پذیرفت، برنتافت و هزار کار دیگر؛ به شرط آنکه مطمئن باشیم این نظریه، ربطی به متن دین ندارد. ولی اگر معلوم شد که فلان اندیشه، ریشه در متن دین دارد، مواجهه ما هم فرق می کند. ما گاه با همه نظریه هایی که در متون علمی ماست یکسان برخورد می کنیم. یعنی همان مقدار برای برخی نظریات علمی، حرمت و اصالت قائلیم که برای یک آموزه اصیل دینی. این خیلی اشتباه است. ما به این تفکیک محتاجیم. اگر خلط بشود، گاهی ممکن است به این خیال که داریم یک نظریه علمی را نقد و رد می کنیم، یکی از آموزه های دینی را کنار بزنیم! این، خطرناک نیست؟ ما اجازه دخل و تصرف و دستکاری در بطن و متن دین را نداریم؛ ولی این اجازه و شایستگی را داریم که نظریات علمی را بسنجیم و در رد یا قبول آنها، تصمیم بگیریم. چنین اتفاقی، وقتی می افتد که بدانیم در حال بررسی چه نوع مقوله ای هستیم: نظریه بشری یا آموزه دینی؟ نظریه ملاصدرا - با همه اهمیت و احترامی که دارد - نظریه دینی محسوب نمی شود. سخن یک دانشمند شیعی است که برای معنا دار کردن و پیوند میان آموزه های دینی با یکدیگر ارائه داده و بر اساس ساختاری که خود اندیشیده و تاسیس کرده است، سخن می گوید. این نظریه، ممکن است درست باشد، ممکن است خطا باشد. همین که فهمیدم نظریه ملاصدرا است، نه آنچه از مقام عصمت صادر شده است و یا منشا وحیانی ندارد، دست ما
[94]

باز می شود و این گشاده دستی، مقدمه تولید علم و پیشرفت های جدی در عالم نظریه پردازی است.

بنابراین تولید علم در مرحله متن، امکان ندارد؛ چون ما اجازه هیچ گونه دخل و تصرفی در متن و بطن دین نداریم. منظور شما همین است؟

در مرحله متن، نمی توان از تولید علم سخن گفت؛ ولی می توان صحبت از «کشف» کرد. تولید به معنایی که الان می فهمیم، نداریم؛ ولی کشف نو داریم و لازم هم هست. تولید، تقریبا معادل اختراع است و اختراع، یعنی ایجاد چیزی که نبوده است؛ بر خلاف کشف که به معنای رسیدن به نکته یا مطلبی است که بوده، ولی ما از آن غافل بودیم، یا وقت آن نرسیده بود که آن را دریابیم. وظیفه ما در برابر متن مقدس، استنطاق است و حرف کشیدن، نه افزایش یا کاهش متنی. رابطه ما با وحی، یک طرفه است. ما که نمی توانیم با وحی به دیالوگ بنشینیم. وقتی سرو کار ما با وحی شد، باید در اندیشه فهم بهتر و عمیق تر باشیم، نه این که ما هم حرفی بزنیم: چو قرآن بخوانند دیگر خموش به آیات قرآن فرا دار گوش.

جدا کردن این مرزها از یکدیگر، موقوف به تدوین تاریخ علم است. اگر به چنین کار بزرگی توفیق بیابیم، در همان مراحل اولیه چند فایده مهم نصیبمان می شود. یکی این که از این احساس بی هویتی تاریخی که گریبانگیر ایران و جهان اسلام شده است نجات می یابیم.

چون احساس غالب در قاطبه مردم و حتی اهل علم این است که علم همیشه در یک جاده یک طرفه از غرب به شرق می آمده است و ما همواره میوه هایی را چیده ایم که بذر آن را دیگران کاشته و آب داده اند. تاریخ علمی که غربی ها نوشته و تبلیغ کرده اند، چنین احساسی را به وجود می آورد. طبیعی است که وقتی آنها بنویسند، همین نتیجه را می دهد. بنا به القائات نوشتاری و گفتاری و نرم افزاری آنها، ما همیشه مصرف کننده بوده ایم و غرب، تولید کننده! اگر می خواهیم این احساس را عوض کنیم و طرحی دیگر بیندازیم، باید قلم از دست آنها بگیریم و از نو تاریخ علمی را بنگاریم که معلوم شود ، این طور نبوده است که اینها می گویند. چون واقعا هم یک طرفه نبوده است. در یک مراحل
[95]

تاریخی، ما تولید کننده بودیم و آنها مصرف کننده و البته الان وضع دیگری پدید آمده است. اگر بتوانیم ثابت کنیم که جاده علم دو طرفه بوده است، احساس هویت نیرومندی در خود و دانشمندان ممالک اسلامی پدید آورده ایم و به اصطلاح به همه، روحیه داده ایم. آنها با تاریخ علمی که نوشته اند، روحیه ما را ضعیف و شکننده کرده اند.

فایده دوم این فعالیت علمی مهم، این است که نشان می دهیم اصل و نسب نظریه ها چیست و کدام نظریه از خارج آمده و چه تحولاتی را از سرگذرانده است. فقط هم پیدا کردن منشا مهم نیست؛ این که بدانیم از مبدا تا اکنون، چه تحولاتی را پشت سر گذاشته و چه تطوراتی را پذیرفته، مهم است. چون گاهی برخی از نویسندگان و گویندگان، یک نظریه را متهم می کنند که غربی است؛ ولی توجه نمی کنند که آن نظریه در مدت چندین قرن، استحاله شده و به اصطلاح تطهیر شده است. علمای بسیاری از مجموعه دانشمندان اسلامی، روی آن کار کرده اند تا به شکل امروزی در آمده است. گذشته از این، وقتی می گوییم «غرب» ، باید توجه داشته باشیم که غرب امروز، غیر از غرب یونانی است. به لحاظ تاریخی، یکی ادامه دیگری است؛ اما به لحاظ معرفتی، خیلی با هم فرق می کنند.

فایده سومی که تدوین تاریخ علم دارد این است که می فهمیم کدام نظریه، بشری است و کدام اندیشه، الهی است. در واقع نوعی قداست زدایی کرده ایم از آنچه سزاوار قداست نیست. تا این کار را هم نکنیم، جرئت نقد آنها را پیدا نمی کنیم. چون در این باره قبلا هم صحبت کرده ام، بیش از این توضیح نمی دهم؛ ولی تکرار می کنم که این مسئله، خیلی اهمیت دارد و ما سخت محتاج قداست زدایی از برخی نظریه ها هستیم، و البته این قداست زدایی هم باید با احتیاط صورت گیرد تا مبادا به آموزه های اصیل دینی، خدشه وارد شود. اگر چنین تصمیمی گرفتیم، نقطه آغاز، تدوین آگاهی های تاریخی و آشنایی با سیر تاریخی علوم است.

تولید علم - به همان معنایی که شما در نظر دارید به حتم با موانعی روبروست و در عین حال، عواملی وجود دارند که این روند را شتاب می دهند و یا استارت های اولیه محسوب می شوند. اگر مایلید، بحث را به این سو بکشیم و نخست از عواملی سخن بگوییم که چرخ های ماشین تولید علم، محسوب می شوند.
[96]

به عقیده من، تولید علم نیاز به مقدماتی دارد که تقریبا می توان گفت مانعة الخلوند. من این مقدمات و عوامل را در هفت هشت نکته خلاصه می کنم و دعوی استقرای کامل یا حصر عقلی هم ندارم؛ ولی تا آنجا که من می فهمم این نکات، تا حد بسیاری به تولید علم کمک می کنند و این نهضت ضروری را راه می اندازند و به پیش خواهند برد. ان شاءالله.

نخست این که تولید علم - بدون هیچ گونه مجامله و تعارفی - جرئت و شجاعت علمی می خواهد. متاسفانه، فرهنگ رایج ما در حوزه ها به گونه ای است که دانش پژوهان را میدان نمی دهد. آنها را از درگیری تنگاتنگ با مسائل می ترسانیم. مقداری از این فرهنگ محتاطانه، مربوط به همان نکته ای می شود که قبلا عرض کردم؛ یعنی قرار دادن همه نظریه ها - اعم از بشری و الهی - در هاله هایی از قداست. قدسی کردن نظریه های علمی، جرئت نقد را از هر دانشمندی می گیرد. دلیل دیگرش، این است که ما سبت به بزرگان دینی و پیشینیان خود، به مرتبه ای از خود باختگی رسیده ایم که کمتر می توانیم حرفی بالای حرف آنها بزنیم. البته به زبان نمی گوییم؛ ولی در عمل طوری رفتار می کنیم که گویا همه گفتنی ها را گفته اند و مثلا در اصول دیگر نمی توان چیزی فراتر از آنچه مرحوم شیخ انصاری گفته است گفت. وقتی از برخی دانشمندان خود به «خاتم الفقهاو المجتهدین» تعبیر می کنیم، در واقع جرئت را از معاصران گرفته ایم. درست است که جناب شیخ مرتضی انصاری - رحمة الله علیه - در اصول، سنگ تمام گذاشته اند، ولی این به آن معنا نیست که دیگر سنگی نمانده است که ما بگذاریم. یکی از اساتید محترم و دوست داشتنی حوزه، وقتی با سؤال یکی از طلبه ها مواجه می شود. می گوید: «این اشکالی که شما می کنید، در جوانی به ذهن من هم خطور کرد؛ ولی من با خود گفتم مگر می شود طلبه کم بضاعتی مثل من، چیزی را بفهمد که مثلا بوعلی سینا نفهمیده است!؟ آنها که اعجوبه روزگار بودند و نبوغ داشتند، چنین اشکالی به ذهنشان خطور نکرده است؟ پس معلوم می شود این اشکال وارد نیست؛ وگرنه آنها به آن توجه می کردند! برای همین من از آن پرسشی که داشتم، دست برداشتم و به شما هم توصیه می کنم که همین کار را بکنید!» چنین فرهنگ و فضایی، تولید علم را عقیم می کند. در این محیط، طلبه هایی رشد نمی کنند که به خود جرئت منازعه علمی با ابن سینا بدهند. وقتی همه دست از سؤالات و اشکالات خود برداشتند، چیزی که باقی می ماند همان حرف های گذشتگان
[97]

است؛ یعنی تولید ممنوع!

به نظر من فرهنگ مرید و مرادی هم به این فضا دامن می زند. در بعضی حوزه های درسی، چنان رابطه مرید و مرادی قوی است که محصل، فکر سؤال و نکته گیری به ذهنش خطور نمی کند. تصورش این است که هر چه استاد محبوبش گفته است، باید پذیرفت و روی چشم گذاشت. وقتی شما یا من، اول مرید فلان استاد قلم شدیم، بعد شاگرد ایشان، نمی توانیم به اندازه ظرفیت هایی که داریم از استادمان استفاده کنیم. استفاده علمی از یک استاد، نیاز به روحیه علمی دارد، و روحیه علمی در کسی است که خودش را از تقلید و ارادت ورزی های بی قاعده، نجات داده باشد. از روحیه مریدانه، نمی توان انتظار داشت که ابداع احتمال کند و بر سر حرف خود بماند. یا اصلا سوال نمی کند و یا اگر کرد، زود تسلیم می شود؛ گویی اصلا سؤالی نداشته است! منظورم این نیست که سر درس ها، با استادهایمان منازعات بی مبنا کنیم؛ ولی به هر حال بدون بحث و جدل هم نمی توان به حرف جدیدی رسید. خضوع، خوب است؛ اما نه در علم. مقام علم، برتر از مقام عالم است. ما همگی اساتیدمان را دوست داریم، ولی علم را بیشتر دوست داریم. روحیه خضوع، نهایتا شما را در مرحله فراگیری علوم کمک می کند؛ یعنی آنچه را که هست، می فهمم؛ و بس. اما فهم جدیدی را تولید کردن، از روحیه جسورانه علمی ساخته است. البته می پذیرم که این روحیه هم آفاتی دارد و گاهی به جدل های بی فایده می کشد و از همه بدتر این که ممکن است به اسائه ادب منجر شود. ولی آفات آن در مجموع کمتر از آفات تقلید و مرید بازی است. فوایدی هم که دارد، قابل صرف نظر نیست؛ در برخی مؤسسات علمی - پژوهشی حوزه، اگر دقت کنید، خواهید دید که طلبه ای که کاملا خودش را تسلیم نظرات مسئول آن مؤسسه کرد و به خود جرئت بحث علمی نداد، موفق تر است. طلبه هایی که نهایت سعی و هنرشان این است که حرف استاد را تقریر کنند و یا به بیانی دیگر بیان کنند در آن نهاد مقرب ترند. برای ترمیم این نقیصه بزرگ، باید فکری کرد. خود اساتید حوزه باید از شاگردانشان بخواهند که اهل ابداع و نقد و نظر باشند.

عامل دیگری که در تولید علم، بسیار مؤثر است، حمایت های بیرونی است؛ اعم از
[98]

حمایت های اعتباری، مالی و معنوی. البته سرمایه گذاری می شود، اما نه درجهت تولید. شما ببینید این بودجه ها و حمایت های مالی، صرف چه نوع فعالیت هایی می شود. بسیاری از سرمایه های مالی حوزه، صرف تقویت کلیشه ها می شود. جدیدا هم به شیوه دانشگاه ها فقط در فکر تاسیس هیئت های علمی برای موسسات هستیم. هر کس که مدرک دانشگاهی یا سطح سه و چهار حوزه را بیاورد، به عنوان هیئت علمی جذبش می کنیم و بعد با او قرار دادهای 120 ساعت کار در ماه می بندیم. هر جا هم که می نشینیم، می گوییم ما فلان مؤسسه را داریم که چند عضو هیئت علمی دارد و چند ده پروژه را در حال بررسی است و. .. آن اعضای هیئت علمی را هم که جمع کرده ایم، چندان اجازه نوآوری نمی دهیم. چون می دانند که اگر کار تولیدی کنند و حرف های جدید بزنند، مشکل پیدا می کنند. آن ها هم با خود می گویند سری که درد نمی کند، چرا دستمال ببندیم. واقعا این مؤسسات علمی ما شبیه بیمارستان های دولتی شده اند. گاه اگر یک پزشک حاذق در یکی از این بیمارستان ها استخدام شود، کار اصلی خود را آنجا نمی کند. حقوقش را کامل از بیمارستان می گیرد، اما بیمارهایش را به مطب خصوصی اش ارجاع می دهد. البته این مساله کلیت ندارد و نمی خواهم بگویم که همه مؤسسات به این گونه دردها مبتلا هستند؛ ولی می خواهم شما این گونه اعضای هیئت علمی را مقایسه کنید با آن طلبه های مظلومی که در گوشه خانه خود نشسته اند و واقعا دغدغه تولید علم داشته اند. این ها سراغ مدرک نرفتند، ولی به نتایجی در دانش های دینی رسیده اند که برای حوزه مغتنم است. آیا راهی برای کشف این گونه افراد و حمایت از آنها، اندیشیده ایم؟ یک وقتی من به این مسئله حساس شدم و بنابه دلایلی پیگیری کردم و دیدم سرمایه های حوزه، بیشتر به سوی مراکز و مؤسساتی سرازیر می شود که به معنای واقعی کلمه، کار علمی نمی کنند؛ یعنی کارایی ندارند، و اگر دارند، به اندازه هزینه هایی که روی دست دولت و حوزه می گذارند، نیست. در مقابل مراکز و کسانی هستند که قادر به حل ابتدایی ترین مشکلات مادی خود نیستند، اما کارایی بالایی دارند. مکانیزم حمایتی ما از موسسات، درست و منطقی نیست. پیشنهاد ما این بود که حوزه به جای این که از مؤسسات حمایت کند، پروژه های علمی را زیر چتر حمایتی خود ببرد. مؤسسات، برای هر پروژه ای که تولید می کنند یا راه می اندازند، همان مقدار هزینه دریافت کنند.
[99]

اگر در پروژه اول، موفق بودند، قراردادهای بعدی هم بسته شود؛ وگرنه از همان جا جلو صرف هزینه ها را بگیرند. این طوری، تشکل ها متورم نمی شوند، در عوض کارهای علمی بیشتری به مرحله تولید می رسد. البته همین کار هم باید با نظارت دقیق باشد؛ وگرنه وضع خیلی فرق نمی کند.

متاسفانه اکثر مراکز دولتی به این آفت مبتلا هستند؛ یعنی خیلی کمتر از سرمایه هایی که مصرف می کنند، کارایی دارند. یکی از همین انتشاراتی های دولتی در تهران، تشکیلات عریض و طویلی است که وقتی داخل آن می شوید، تعجب می کنید. ولی همین مؤسسه انتشاراتی، کمترین تولیدات را دارد. هیچ کدام از مؤلفانی که طرف قرار دادشان، این مؤسسه است، راضی نیستند. در مقابل ما ناشرانی را در تهران می شناسیم که همه امکانات آنها در چند اتاق کوچک جای گرفته است، ولی بیش از همین مؤسسه انتشاراتی دولتی، کار کرده اند و کتاب بیرون داده اند. برای تولید علم، باید سیستمی طراحی کرد که تشکیلات موازی و متعدد، حول پروژه های علمی و جرقه های ابتکاری بچرخد؛ حتی باید برای ابداع احتمال، جایزه تعیین کرد؛ نویسندگانی که طرح های ابتکاری را به پیش می برند، باید تشویق و تحسین کرد و در مقابل از گروه ها و مؤسساتی که کمتر از هزینه های مصرفی خود، بازدهی دارند، بازخواست کرد و محدودتر شان کرد.

قبل از این که شما به عوامل دیگری که در نظر دارید، بپردازید، جا دارد به یکی دو نکته درباره موضوع بالا، یعنی حمایت از پژوهش و پژوهشگر توجه کنیم. این نکات را ما در قالب سؤال مطرح می کنیم و بر این گمانیم که بدون پاسخگویی دقیق به این سؤالات نمی توان به سیاست های حمایتی درست و مؤثر دست یافت. نخست این که این حمایتی که شما درباره ضرورت آن سخن گفتید، باید از چه ناحیه و نهادی باشد؟ اگر مانند بعضی کشورها، روند تولید دانش و پژوهشگری در زیر چتر حمایت های دولتی قرار گیرد، مشکل رابطه قدرت و دانش پیش می آید که ما نیز در این سلسله از گفتگوها، خیلی با این مسئله مواجه شدیم و مورد بحث و نقد قرار گرفت. نکته یا سؤال دوم این است که اگر حمایت، این اندازه ضرورت دارد که شما می فرمایید، چرا علمای پیشین ما که از هر گونه عنایت و حمایتی محروم بودند، توفیق های فراوان و مهمی به چنگ آوردند؟ آیا تولید
[100]

دانش در طول تاریخ گذشته ما به دست کسانی صورت می گرفت که در حمایت بودند و مشکل مادی و امکاناتی نداشتند؟ شاید حتی بتوان عکس آن را ثابت کرد؛ زیرا نوع دانشمندان و صاحبان تالیفات ارزشمند از گروه کسانی بودند که چندان برخوردار از مواهب دنیایی نبودند. بسیاری از نظریه پردازان بزرگ ما، همه عمر خود را در فقر و فاقه به سر بردند و کوچک ترین حمایتی از آنان نمی شد. اگر موافقید قبل از پرداختن و عوامل دیگر در تولید علم، این موضوعات را بررسی کنیم.

درباره ارتباط و رابطه ای که میان دانش و قدرت است، حرف های بسیاری می توان زد؛ ولی به نظر من اصل و واقعیت چنین رابطه ای را نمی توان انکار کرد؛ به ویژه در اعصار اخیر که خیلی روشن و اشکارا پیداست. پیشرفت علم در سه سده اخیر، اتفاقی نبوده است. همیشه این طور نبوده که نیوتنی زیر درخت بنشیند و به طور اتفاقی از افتادن سیبی به زمین، قانون جاذبه را کشف کند! گاهی هم این طور بوده، ولی آن چه در این چند سده اخیر در اروپا می بینیم، حمایت های برنامه ریزی شده و سیستماتیک از پیشرفت علم است. در سال 1673 پادشاه فرانسه، آکادمی های بزرگی در کشور خود تاسیس کرد و با بودجه شخصی خود، آن مراکز را پر و بال داد. این مراکز آموزشی - پژوهشی، زیر نظر مستقیم شخص پادشاه فرانسه فعالیت می کردند و موفق به جذب شمار فراوانی از دانشمندان بزرگ قرن هفدهم اروپا شدند. طبیعی است که دستگاه حکومتی فرانسه، از این حمایت های بی دریغ و گسترده خود، بهره برداری می کرد و به علم انسان غربی جهت می داد. اگر امیدی به بهره برداری نداشتند که حمایت نمی کردند. در دهه 1920، چهار کشور صنعتی دنیا (ژاپن، روسیه، انگلیس و آمریکا) از چهار نقطه دور از هم، همزمان برای اختراع تلوزیون اقدام کردند و طرح هایی را به محل اجرا گذاشتند! این همزمانی در اختراع یک دستگاه مشخص، نمی تواند اتفاقی باشد. قدرت های بزرگ جهانی در آن روز، همه به این نتیجه رسیده بودند که برای استحکام پایه های قدرت و نفوذ بیشتر در مردم خود و همه جهانیان به چنین وسیله ای احتیاج دارند. بنابراین دانشمندان خود را به اختراع تلویزیون تشویق کردند و همراه حمایت های خود، برنامه هم به آنها می دادند. ما الان شاهد هستیم که مثلا آلمان، بزرگ ترین و معتبرترین صنایع دارو سازی را در اختیار دارد؛ بزرگ ترین و مشهورترین نظریه پردازان در علوم انسانی، در آمریکا به سر می برند؛ ژاپن، مرکز تولیدات و پیشرفت های الکترونیکی است و. .. چرا
[101]

در هر کشور یک علم یا فن رشد بیشتری کرده است؟ اتفاقی است؟ قطعا نه. آنها روی امکانات و توانایی های خود فکر کرده اند و به یک نتایجی هم رسیده اند. سپس سرمایه های فکری و مالی کشور خود را به سمت تولیداتی برده اند که بهتر از هر کشور دیگری، از عهده آن بر می آیند. حمایت های جهت دار، علوم جهت دار می آفریند و این یعنی رابطه میان قدرت و دانش. در ایران هم، همین طور است. یعنی مسئولان نظام به این موضوع فکر کرده اند که صنعت کشور را به کدام سو ببرند. آیا اصلا ما می توانیم در کوتاه مدت به یک قطب صنعتی تبدیل شویم؟ یا بهتر است روی کشاورزی سرمایه گذاری کنیم؟ این اندیشه ها و برنامه ها بالاخره کاربردی می شوند و بعد از مدتی، ما می بینیم که امکانات و سرمایه های دولتی، یک جهت واحد را نشان می دهند. پس معلوم می شود که قدرت در سرنوشت علم تاثیر دارد.

ما نمی توانیم در حوزه بنشینیم و خود را جدا از حکومت بدانیم. پیش بردن جریان تولید علم، بدون در نظر گرفتن این رابطه اجتناب ناپذیر امکان ندارد؛ آن چه از دست ما بر می آید و باید با جدیت هم عمل کنیم، مسئله آفت زدایی است؛ یعنی به آفات این رابطه (میان قدرت و دانش) توجه داشته باشیم و تا حد امکان، این آفات را کنار بزنیم. راه معقول و شدنی، آن است که از پتانسیل قدرت به نفع خود استفاده کنیم و از افتادن به ورطه تبعیت خود را رها سازیم. قدرت، سعی و بنا دارد که از علم به سود خود استفاده کند؛ پس علم هم باید بکوشد که قدرت را به استخدام خود در آورد و از آن برای پیشرفت خود سود ببرد. چرا عصر صفویه، دوران رشد و شکوفایی علوم بود؟ علمای ما در آن عصر توانستند از پتانسیل حکومت به نفع خود و علوم اسلامی استفاده کنند و بزرگ ترین دائره المعارف ها را به وجود آورند. مرحوم علامه مجلسی (ره) در هر عصری غیر از عصر صفوی، نمی توانست دست به چنان کار عظیمی بزند و بحار الانوار را تدوین کند. وسائل الشیعه هم چنین حکمی دارد. وقتی رابطه قدرت و دانش، سالم بود و یکی قصد استعمار دیگری را نداشت، به تولید چنین آثاری می انجامد و چنان عصر درخشانی را به وجود می آورد. اگر امکانات و کتابخانه های حکومتی نبود، ابن سینا هم نمی توانست آن آثار را بیافریند. ابن سینا به کمک امکانات حکومت های دوره خود، خالق آن همه کتاب و تصنیف و تالیف شد. اگر مدت کوتاهی لباس وزارت پوشید و به دربار رفت، در عوض توانست به مدت
[102]

طولانی تری حکومت و دربار را در خدمت علم در آورد و امکانات آنجا را صرف تولید علم کند.

نمونه عینی و آشکارترش همین وضع حاضر است. آن چه اکنون ما در زمینه تولید علم داریم و مقدماتی که برای این موضوع مهم فراهم کرده ایم، قبل از انقلاب امکان نداشت.

کارهای آکادمیک و روشمندی که بعد از انقلاب صورت گرفته است، قابل مقایسه با پیش از انقلاب نیست. این تغییر و تحول در سیر علوم و تولید دانش، مرهون پیوندی است که میان حکومت و حوزه برقرار شده است. فقط باید خیلی مواظب و مراقب بود که جهت این پیوند و تولید علم را حوزه تعیین کند نه دیگران. حوزه نباید به خطی که دیگران می دهند، عمل کند و توجیه گر هر نوع حکومتی، یا هر شیوه ای در حکومت داری شود. حمایت ها را بگیریم و زیر بار هر حرفی نرویم. همراه حمایت، به ما برنامه ندهند و از ما نخواهند که زیر بلیط اندیشه ای غیر از اندیشه های ناب دینی برویم.

البته این هشدار، بسیار مهم و برای حوزه، حیاتی است؛ اما عمل به چنین تذکراتی، مقدمات دور و نزدیکی دارد که گام اول، فرهنگ سازی است؛ یعنی باید این فرهنگ را جا انداخت که حمایت از حوزه، به معنای طلب کاری از آن نیست و مصداق طلب کاری های بی مورد را هم نشان داد. برای این که شما از بحث اصلی خود دور نیفتید، اگر مایل هستید، سخن خود را درباره عوامل تولید ادامه دهید.

من، غیر از جرئت و جسارت علمی و حمایت های بیرونی، عامل سومی را که در تولید علم بسیار مؤثر می دانم، «انگیزه» است. تولید دانش، مانند همه کارهای بزرگ و سختی که در جهان سراغ داریم، موقوف به انگیزه است. فقط انسان های انگیزه دار می توانند به چنین توفیقاتی نایل شوند. بی انگیزگی، انسان را چنان بی نشاط می کند که تا مرتبه تولید، فرسنگ ها فاصله دارد. کسی که می خواهد سراغ تولید و ابداع برود، باید در خود انگیزه چنین کار شاقی را احساس کند؛ و گرنه دلیلی ندارد که به خود زحمت بدهد و پیامدهای - گاه تلخ - آن را به جان بخرد. در جامعه هنری و در میان هنرپیشگان تئاتر یا سینما، این اصطلاح هست که می گویند بازیگر، اول باید حس بگیرد و بعد برود جلو دروبین یا روی سن. یعنی اگر می خواهد نقش یک پدر پیر را بازی کند، باید بتواند خودش را جای چنین آدمی بگذارد تا حس این نقش را پیدا کند. اگر نتواند حس بگیرد، از عهده
[103]

آن نقش بر نمی آید؛ مصنوعی می شود. تولید دانش هم نیاز به چنین مقدمه ای دارد؛ یعنی طلبه باید این حس را در خود به وجود آورد. در عالم هنر و فیلم، از تعبیر «حس» استفاده می کنند و می توان همین معنا را در عالم دانش با کلمه «انگیزه» بیان کرد. اگر انگیزه در کار تولید علم نباشد، مثل این است که هنر پیشه ای حس لازم را نداشته باشد و بدون مقدمه دیالوگ بگوید. در گذشتگان علمی خود که توجه می کنیم، می بینیم که علمای بزرگ و موفق ما این حس یا انگیزه را داشتند. چرا مرحوم علامه امینی (ره) آن طور از خودگذشتگی کرد و چنان کارهای بزرگی را بنیاد گذاشت؟ چون احساس کرد که جهان اسلام از معارف اهل بیت - علیهم السلام - غافل است و عده ای هم - به عمد یا ناخواسته - تیشه به ریشه تشیع می زنند. حسی که به علامه امینی (ره) دست داد، حس مقدسی بود که او را برای ورود به این میدان سخت و مصاف با دشمنان قوی پنجه و قسم خورده آماده می کرد. همین حس و انگیزه، موجب شد که آن بزرگوار بتواند نقش آفرینی کند و الغدیر را بیافریند و آن منازعات عجیب علمی را راه بیندازد. اگر همین مرد بزرگ، در خانه می نشست و آن حس و حساسیت را پیدا نمی کرد، آیا قادر به چنین تولیدی بود؟ هنر علمای اخلاق ما این بود که می توانند شیطان و شیطنت های او را جلو چشم طلبه ها ترسیم کنند و نشان دهند که چه دشمن خونریزی پیش روی آنها ایستاده است. همین، باعث می شد که در طلبه ها حس مبارزه با چنین دشمن قسم خورده ای پدیدار شود. یعنی در شاگردان خود، حس مبارزه با رذایل را پدید می آوردند و این حس، دیگر کار خودش را می کرد و طلبه را برای غلبه بر شیطان، کمک می داد. وقتی انگیزه پیدا شد، همه سختی ها و دشواری های راه از نظر می افتند. یکی از علمای معاصر می گویند: من روزی مرحوم علامه امینی (ره) را در مشهد دیدم. آن روزها، ایشان تازه از سفر هند برگشته بودند. خدمتشان عرض که من شنیده ام شما در گرمای 52 درجه فلان شهر هند، روزی شانزده ساعت کار می کردید و دائم سر در کتاب و دفتر داشتید. می خواستم بدانم که چگونه می شود که آدم بتواند در چنان گرمای طاقت فرسایی که توان یک ساعت کار مفید را هم از آدم می گیرد، شما این همه توفیق داشتید و تحقیقاتتان را پیش می بردید؟ مرحوم علامه امینی (ره) به من گفتند: همین سؤال را در هند، از من پرسیدند؛ ولی بعد از این که این سؤال را از من کردند، من تازه فهمیدم که هوا چقدر گرم است. تا آن موقع اصلا به این
[104]

مسئله توجه نداشتم. انگیزه و عشق به کار، چنین حالت هایی را در انسان به وجود می آورد. همین انگیزه قوی، منشا تولید کتابی مانند الغدیر می شود.

عشق به مطالعه و تحقیق، واقعا معجزه می کند. اختصاصی هم به موضوع علم ندارد؛ انسان در هر کاری که عشق و انگیزه داشته باشد، مشکلات و ناهمواری ها را نمی بیند؛ یعنی اصلا به نظرش نمی آید. در یکی از همین مصاحبه های تلوزیونی، با همسر شهید چمران این خانم می گفت: سه ماه از ازدواجم با فلانی گذشته بود که یک روز، یکی از دوستانم به من گفت: این سلیقه ای است که تو داری؟ گفتم: چطور؟ گفت این آقایی که تو با او ازدواج کرده ای، طاس است. عیبی که آن خانم به این همسر شهید، گفته بود، یک عیب ظاهری بود که معمولا در نگاه اول به هر چشمی می آید. این همسر شهید می گوید: من تا آن روز که سه ماه از زندگی مشترکمان می گذشت، اصلا متوجه این عیب ظاهری نبودم. باورم هم نمی شد که این طور باشد. صبر کردم و در اولین دیدار با همسرم، دیدم که حق با آن دوست عیب جوی من بود؛ ولی من اصلا این عیب را نمی دیدم. چرا؟ عشق، مانع می شود که انسان مشکلات و مرارت های راه را در نظر بیاورد.

همین مطلبی را که شما می فرمایید، یک بیان روان شناختی هم دارد. بعضی روان شناسان می گویند نظریه پرداز، اول باید با بحران مواجه شود و نقاط بحرانی مسئله را ببیند، بعد به سمت پاسخ و حل آن برود؛ چون مشاهده بحران، در حل مسئله بسیار موثر است.

مساله بالاتر از مواجهه با بحران است. انسان خودش باید سراسر بحران بشود، بحران علم دوستی. ما در حوزه سنتی خودمان، از این گونه حس آفرینی های ارزشمند بسیار داشتیم یا هنوز مقداری داریم. در مدرسه ای که ما دروس حوزوی خود را آنجا شروع کردیم، مدیری بود که معتقد به اجرای برنامه حضور و غیاب در سر کلاس ها نبود. وقتی به ایشان می گفتند که چرا حضور و غیاب نمی کنید، می فرمودند: اگر از روز اول این حس به طلبه دست داد که سرباز امام زمان است، خودش بهترین ناظم و مبصر برای خودش هست؛ دیگر نیازی به نظم و انظباطهای بیرونی ندارد. اگر طلبه ای که چنین حسی دارد، سر وقت در کلاس حاضر نشد، می دانیم که حتما عذر موجهی دارد. اما اگر این حس در او به وجود نیامد که سرباز امام زمان (ع) و یا شاگرد امام صادق (ع)
[105]

است، هزار تا ضابطه و قانون و مقررات هم که بگذاریم، فایده ای ندارد. القای این حس که تو سرباز امام زمان (ع) هستی، می تواند یک طلبه معمولی را به یک علامه تبدیل کند. اما اگر این حس و انگیزه نباشد، هیچ کاری نمی توان کرد. ما باید در انتشار این حس، مؤثر باشیم.

حس تولید و انگیزه پیشرفت علمی در میان اهل علم کم شده است. اگر بتوانیم این باور صحیح و اصیل را جا بیندازیم که طالبان علوم دینی، سربازان امام زمان (ع) هستند، و هر طلبه ای، در حکم سربازی در میدان نبرد حق و باطل است، گام بزرگی برداشته ایم. به راستی چرا در جنگ هشت ساله با عراق، جوانان بسیجی در کمترین مدت، به درجات عالی عرفان و اخلاق می رسیدند؟ به اصطلاح یک شبه، راه هفتاد ساله را می پیمودند. همان موقع طلبه هایی که به جبهه می رفتند، خیلی پیشرفت اخلاقی می کردند، و وقتی بر می گشتند، تا مدت ها در حال و هوای قدسی به سر می بردند. همان موقع هم در حوزه، درس های اخلاق دایر بود؛ ولی این تاثیر را نداشت. دلیلش این است که در جنگ، حس دفاع از اسلام در همه پدید می آمد؛ به طوری که به میدان مین رفتن، بسیار عادی شده بود. جبهه، حس و انگیزه می داد. هر کس که آنجا می رفت، انگیزه دفاع پیدا می کرد و طوری شده بود که یک یک بچه هایی که آنجا بودند ، پیروزی اسلام را موقوف به شهادت خود می دانستند؛ برای همین کسی از بذل جان دریغ نمی کرد. اگر بتوانیم چنان حس و انگیزه ای را دوباره ایجاد کنیم، احتمال توفیقات علمی ما بسیار بالا می رود. الان هم طلبه ها باید احساس کنند که عزت و سربلندی اسلام به تلاش علمی و تحقیقات عمیق آنها معلق شده است. اگر این انگیزه پدید آمد، همان هایی که به آسانی بذل جان می کردند، الان از صرف وقت و عمر و استعداد و امکانات خود برای تولید علم و پیشرفت علوم دینی، دریغ نمی کنند و کم نمی گذارند. مدیریت حوزه باید چنین تصویری به وجود آورد؛ تصویری که همه احساس کنند در یک میدان سخت قرار گرفته اند و پیروزی در این میدان، به صرف عمر و استعداد در زمینه های علمی است. سرباز امام زمان (ع) بودن، هر وقت یک معنایی دارد. اگر یک روزی به این معنا بود که از جان و مال خود بگذریم، الان به مفهوم دیگری است؛ باید همه امکانات مادی و معنوی خود را در مسیر پیشرفت علوم دینی و تحقیقات راهبردی بسیج کنیم. امروز هم در میدان نبرد حق و باطل قرار
[106]

گرفته ایم. مدیریت حوزه و بزرگان باید این تصویر و تصور را به وجود آورند که در این میدان، پیروزی حق بستگی به تلاش علمی طلبه ها دارد. به حتم و یقین، عرصه تبلیغ و تولید، الان مهم ترین و حساس ترین جبهه نبرد میان حق و باطل است.

مگر خطر جهانی سازی فرهنگ غربی، کمتر از توپ و تانک صدام است؟ چرا آن موقع همه احساس مسئولیت کردند و به میدان آمدند، ولی الان آن حس و انگیزه - در آن سطح و عمق - پیدا نمی شود. کافی است صحنه جنگ و میدان نبرد را جلو چشم ها ترسیم کنیم و نشان دهیم که الان در وضعی قرار داریم که واقعا به یک بسیج علمی نیاز داریم. اگر این میدان را خالی کنیم، همه آرمان های خود را به خطر انداخته ایم. ما همگی از روایاتی که درباره علائم آخر الزمان است، خبر داریم. آیا آن علائم یک یک در حال ظاهر شدن نیستند. آیا جهانی سازی در معنای جدید آن، جهانی شدن فرهنگ کفر و ستیز با اسلام، ایمان و معنویت نیست؟

اگر ما بتوانیم زوایای مختلفی جهانی سازی و نقاط محوری ستیز با اندیشه دینی را در گستره آن نشان دهیم آن وقت است که طلبه احساس مسئولیت می کند و به دنبال راه های برون رفت از این وضعیت می گردد. پس از اندکی جستجو، می فهمد که تنها راه نجات از این وضع اسفبار، آن است که علوم دینی دوباره به مرحله تولید و پاسخگویی برسند. این که الان همه گوش به غرب سپرده اند، یک دلیلش این است که صدایی غیر از آوای فرهنگ غربی در جهان پخش نمی شود. وظیفه شرعی و حوزوی طلبه، ایجاب می کند که با توفیق در تولید، آوای دلنشین وحی را در جهان بپراکند تا شایستگان به این سو بیایند:

در جهان دو بانگ می آید به ضد

تا کدامین را تو باشی مستعد

محال است که اهل دین و علم، بدانند که در دنیا چه خبر است و چه تیشه هایی برای بریدن ریشه اسلام به کار افتاده است، ولی کار نکنند. ما در یک جنگ فرهنگی تمام عیار قرار گرفته ایم. جنگ تمدن ها که نظریه پرداز مشهور امریکایی، بر سر زبان ها انداخت، یک واقعیت است. نظام فکری غرب، تبلیغ می کند که تنها راه سعادت و آرامش انسان، همخوانی با برنامه های اوست. من گمان می کنم که ما خیلی وجود خطر را لمس
[107]

نکرده ایم و هنوز از عمق فاجعه بی خبریم. در همین حوزه مقدس قم، مؤسساتی تاسیس شده اند که مثلا اقتصاددان تربیت می کنند؛ ولی دقت که می کنید، می بینید داریم همان حرف های اقتصاددان های غربی را تکرار می کنیم. توجه نداریم که اقتصاد غربی، جامعه شناسی غربی، روانشناسی غربی و. .. مبتنی بر جهان بینی ماتریالیستی است. وقتی آن مبنا را قبول نداریم، چرا در اقتصاد و. .. از آنها گرته برداری کنیم. میوه ای که درخت مادی گرایی می دهد، خاصیت مادی گرایی دارد. اگر آن ریشه و مبنا را نپذیرفته ایم، آثار و ثمرات آن را هم نباید پذیرفت. جامعه دینی، محتاج علومی است که هم ریشه قرآنی داشته باشند و ثمره قرآنی و اسلامی. اگر در اندیشه تکوین و توسعه چنین جامعه ای هستیم، باید از ریشه شروع کنیم و دست از تقلید و گرته برداری از غرب برداریم. گاهی حتی آدم های صالح و دلسوز هم فریب می خورند و تحت تاثیر فرهنگ غربی، پیشنهادهایی برای اصلاح امور می دهند که ریشه در فرهنگ و باورهای ما ندارد. یعنی می خواهند اصلاحات را با ابزارهای علمی موجود به پیش ببرند که نتیجه اش، همراهی بیشتر با فرهنگ غربی، و دورتر شدن از فرهنگ و سنت های دین است. این گونه اصلاحات، به بن بست می رسد و کاری از پیش نمی برد. چند وقت پیش در یک میزگرد تلویزیونی با عده ای از اهل فضل، درباره «پدیده روسپی گری» گفتگو می کردیم. همه کسانی که در آن جلسه حضور داشتند، اولا فاضل و دلسوز به حال اسلام و انقلاب بودند و ثانیا هر یک در شاخه ای از علوم انسانی تخصص داشت. نکته تاسف باری که من در آن نشست علمی مشاهده کردم این بود که دیدم اکثر دوستان، طوری وارد بحث می شوند و بعد هم خارج که تطابق چندانی با باورها و آموزه های اصیل ما ندارد. ورود و خروج ها به گونه ای بود که در روش های علمی رایج در غرب است و ما ناخودآگاه به همان شیوه عمل می کردیم. بحث را بردند به سمت هنجارها و ناهنجارها. من گفتم ابتدا بیاییم هنجارها را تعریف کنیم؛ چون تعریفی که در علوم اجتماعی از «هنجار» می دهند، نوعی همراهی باخواست اکثریت است؛ یعنی هر چه با روال عمومی و روند کلی و خواست های عامه مردم، هم خوانی داشت، هنجار است، وگرنه نابه هنجار محسوب می شود. در نظریه های لیبرالیستی، ارزش ها را اکثریت می سازند و تابع سلیقه آنهاست. هنجار و ارزش، آن چیزی است که اکثری مردم می پسندند و با آن کنار آمده اند! بنابراین
[108]

اگر یک روزی جامعه و مردم به بی حجابی عادت کردند، بی حجابی هنجار است! و قس علی هذا. اگر این حرف را بپذیریم، فردا که بی حجابی، هنجار و ارزش شد، دیگر هیچ متدینی نباید سعی در تغییر شرایط و وضعیت داشته باشد؛ یعنی نباید حجاب را تبلیغ کند! چون وقتی هنجار شد، باید پذیرفت! اینها نظریه هایی است که به ما تحمیل کرده اند و ما هم گاهی چشم بسته آنها را می پذیریم و بر اساس آنها، تصمیم می گیریم. چرا مقاومت ما در مقابل فرهنگ های وارداتی این اندازه کم شده است؟ حداقل یک دلیلش این است که ما زیر ساخت های علمی و اندیشگی برای فرهنگ خود را تولید نکرده ایم؛ البته این زیر ساخت ها متناسب با علوم جدید، تولید نشده اند. برای همین هر نظریه ای ما را به خود جلب می کند و مدت ها ما را به دنبال خود می کشد. تولید علم، مبتنی بر پیش انگاره های فلسفی است که محل تولید آن هم حوزه است. طلاب علوم دینی، باید بدانند که در چه مصافی شرکت کرده اند و جامعه دینی چه نیازهایی دارد. اگر این نیازها را بدانیم، حس و انگیزه لازم را برای هر نوع فعالیتی که اقتضای صنف و مسؤولیت های ماست، آمادگی داریم.

مسئله دیگری که در رشد انگیزه، بسار مهم است، مشاهده آثار و ثمرات تلاش است؛ یعنی اگر نویسنده ای ببیند که نظریه او را فهمیده اند و جدی گرفته اند و حداقل عده ای آن را شایسته نقد دیده اند، انگیزه او قوی تر می شود. همه می دانیم که نظریه پردازی در علوم انسانی، کار آسانی نیست. اگر صاحب نظری پیدا شد و عمر و استعداد خود را گذاشت روی تولید نظریه ویژه ای در موضوع خاصی، باید آثار زحمت خود را ببیند. صرف چاپ شدن کتاب در تیراژهای دو یا سه هزار، محصول دهی محسوب نمی شود؛ چون نهایتش این است که عده ای آن را می خوانند و چند جمله تحسین آمیز می گویند و بعد دیگر هیچ. زحمتی که نظریه پرداز می کشد، بدون آثار علمی، انگیزه او را ضعیف می کند. وقتی دید که در جامعه علمی کشور، دوغ و دوشاب یکی است، همه چیز را رها می کند و می افتد دنبال کارهای سطحی و نان آور.

منظور شما از این که می فرمایید ما نباید الگوها و برنامه های خود را از غربی ها بگیریم، این است که از صفر شروع کنیم و همه چیز را از ابتدا بنیان بگذاریم؟ ممکن است عده ای بگویند راهی که ما
[109]

پیش رو داریم، راهی است که غرب هم روزی پیش رو داشته و انتخاب خاصی کرده و پیش رفته است. دلیلی ندارد که ما از تجربیات و مطالعات آنها استفاده نکنیم؛ به ویژه اگر در نظر بگیریم که برخی از صاحب نظران، سخن از ضرورت ترجمه و حتی راه اندازی نهضت ترجمه می گویند و بر این باورند که عصر طلایی تمدن اسلامی هم با ترجمه آثار یونانیان آغاز شد. اگر ما نباید خود را هیچ گونه وامدار غرب کنیم، باید جلو ترجمه را بگیریم و از ورود اندیشه های آنان به سرزمین های اسلامی جلوگیری کنیم؛ ولی این کار، نه شدنی است و نه مفید. بنابراین جا دارد که حضرت عالی منظور خودتان را از جدا کردن حساب خود از غربی ها، روشن تر بفرمایید.

این عصر طلایی که شما می فرمایید با عصر طلایی غربی ها خیلی فرق دارد. اروپایی ها با ترجمه آغاز نکردند و اگر در ابتدای تمدن سازی خود، دست به ترجمه زدند، کتاب هایی را به زبان خود برگرداند که ریشه یونانی - یعنی غربی - داشت. در واقع از طریق کتاب های عربی، به آثار اسلاف یونان خود، برگشتند. بنابراین، آنها هم با بازگشت به گذشته تاریخ خود، توانستند به عصر طلایی و تمدن کذایی برسند. بی دلیل نیست که الان هم هر نظریه ای که می سازند و حرف جدیدی که می زنند، به یک نحوی آن را به یکی از نظریه های فلاسفه یونان ارجاع می دهند. شبیه کار برخی از ادبای عرب که هر چه می گویند و هر نظری که می دهند، یک طوری به سیبویه متصل می کنند.

این نکته بسیار مهمی است که ما توجه داشته باشیم که نهضت ترجمه در جهان اسلام با قصه ترجمه در غرب فرق می کند. به همین دلیل من معتقدم ترجمه، همان قدر که ما را با فرهنگ های بیگانه آشنا می کند، همان اندازه از پیشینه و سنت خود جدا می کند. اگر قرار است که دنبال راه حل های مختلف باشیم، عاقلانه تر آن است که اول راه حل های سنتی خود را بیازماییم و تجربیات بیشینیان خود را به محک آزمایش بگذاریم. ما به محض این که، به فکر افتادیم برای حل مشکلات خود، دنبال تجربیات دیگران باشیم، اول رفتیم سراغ کسانی که نه فرهنگ آنها، نه هویت تاریخی آنها و نه هیچ عنصر مهمی از عناصر تمدنشان، مطابقتی با فرهنگ و هویت و تمدن ما دارد چرا اول نرویم سراغ اسلاف خود و چرا نخست تجربه تاریخی خود را نیازماییم؟ شما برای این «چراها» جوابی دارید؟
[110]

البته غربی در دوران ترجمه، این طور نبود که فقط با پیشینه خود آشنا بشود. آنها در انبوه کتاب هایی که به زبان خود برگرداندند، تجربیات مسلمانان را نیز به یغما بردند. آن کتاب هایی که در رنسانس یا پیش از آن ترجمه شد، فقط حرف های ارسطو و افلاطون نبود. غربی ها، هم از طریق ترجمه و هم از طریق جنگ های صلیبی، به تفصیل با فرهنگ و سرمایه های علمی - فرهنگی مسلمانان آشنا شدند و همین سرمایه را به کار انداختند و پیش رفتند.

درست است؛ ولی این را هم توجه کنید که آنها در پذیرش و هضم اندیشه های متفاوت، محدودیتی نداشتند. هر چه را که مناسب توسعه خود می دیدند، می گرفتند و به کار می بستند. برای همین با نوعی التقاط و بی ریشگی مواجه شدند. اولا عمده آن چه از طریق ترجمه، نصیبشان شد، همان حرف های اسلاف یونانی خود بود؛ ثانیا آنچه را هم که از فرهنگ اسلامی گرفتند، با هویت تاریخی خود مخلوط کردند و یک معجونی ساختند که نتیجه آن را می بینیم. ما چنین اجازه ای نداریم، برای ما توسعه به هر قیمتی و با هر ریشه ای، مطلوب نیست. جهان اسلام نمی تواند پیوند خود را با وحی قطع کند. این که درهای ذهن و علم و اندیشه خود را کاملا باز کنیم و به هر بیگانه نامحرمی اجازه ورود بدهیم، سرنوشت تیره ای را برای ما رقم خواهد زد. این کار را غرب کرد و الان کارش به این جا رسیده است که می بینیم. من تصور نمی کنم حتی روشنفکران ما هم این وضع و حال کنونی غرب را مطلوب بدانند.

قطعا ما به تجربیات دیگران نیازمندیم و دلیلی ندارد همه چیز را از صفر شروع کنیم؛ ولی باید فیلتر گذاشت و توجه داشت که ما ثابتاتی داریم که مجاز به تغییر یا جابه جایی یا تصرف در آنها نیستیم. بله؛ باید علوم دیگران را به استخدام گرفت؛ ولی چگونه؟ چه اندازه؟ با چه فیلترهایی؟ اگر اجازه بدهید من یک مثال از مکاسب محرمه می زنم تا قدری منظورم را روشن تر کرده باشم.
منبع:مرکزتحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی