خسته و دلگیر استی. تحقیر میشوی. تحقیر میشوی از اینکه دختر استی و در سرزمینی مثل افغانستان زندگی می کنی.
روی چوکی برگرفته از خاک در گوشه ای تنها میشینی و در فکر فرورفته ای.
یادت می آید در موتر بودی. در چوکی اول نشسته بودی. دو تا مرد پشت سرت. دختری بالا شده بود. کالای نسبتآ کوتاهی به تن داشت. مردان پشت سرت چیزهای در باره اش بین خود زمزمه می کردند. گفته بود دختران این زمانه بچه ها را دیوانه کرده، بچه های جوان از خاطرشان بیراه شدند...
تحقیر شده بودی. او تنها آن دختر را نگفته بود. به تمام دختران گفته بود. به تو، به آن دختر، به تمام دختران، حتی به دختر خودش.
میخواهی چیزی برایش بگویی. اما ساکت میمانی. دلت نمیشود حرف بزنی. با خود میگویی ارزش ندارد چیزی بگویم.
فهماندن این آدم ها دشوار است. اما عقده به دلت میماند. عقده ی اینکه چرا چیزی نگفتی. چرا در مقابل حرفهای زننده ایشان هنوز هم ساکت ماندی.
میخواهی فراموش کنی اما نمیتوانی. دوستانت میپرسند چرا خفه استی؟ چیزی شده؟ حوصله حرف زدن را نداری. سرت را تکان میدهی که نه. حوصله هیچ چیز را نداری. دلت میخواهد کسی باشد همرایش حرف بزنی و دلت را خالی کنی. اما نمیکنی. هنوز هم میشینی و میشینی. دوستت میآید و در کنارت می شیند. قصه میکند و تو فقط گوش میدهی. میخواهی چیزی بگویی اما بازهم ساکت میمانی. حوصله ای خودت را هم نداری. میشنوی و میشنوی و او هم ادامه میدهد.
چیزهای میگوید. از دختر بودنش. از نداشتن برادر. از پدرش. از مردم و از عقیده های غلط شان. خسته تر میشوی. آرزو می کنی تنهایت بگذارد. او هم دلش گرفته و میخواهد با تو شریک کند. میگوید به مشکلی دانشگاه میآید. طرفش خیره میشوی. میپرسی چرا؟ ادامه میدهد پدرم موافق نیست دانشگاه بیایم. باز میپرسی چرا؟ میگوید برادر ندارم.
تو با این حرف ها کمی بیگانه استی. میگویی خوب چه ربطی دارد. میگوید چون برادر ندارم پدرم نمیماند دانشگاه بیایم. چون یک دختر استم. خیلی دلت میخواهد برایت توضیح دهد. کنجکاو میشوی و تا آخر میشنوی.
میگوید هر بار به خانه میروم پدرم مانع میشود. میگوید برایت مناسب نیست بروی و به تحصیل ات ادامه دهی. مبارزه میکنم و به قسمی پدرم را راضی میکنم و میآیم.
وقتی اینجا میآیم. پدرم زنگ میزند و و میگوید اگر برنگردی دیگر دخترم نیستی... فقط میگویی متاسف استم. میخیزد و میرود.
خوشحال میشوی از اینکه خانواده ای آنچنانی نداری.
خوشحال میشوی از اینکه دختر استی و هیچگاه به خاطر دختر بودنت تحقیر نشدی.
خوشحال میشوی از اینکه تا هنوز کسی برایت نگفته تو دختر استی و نباید این و آن کنی.
با خود میگویی آنقدر هم خوشحال نشو. تو تنها برای خودت زندگی نمیکنی. بخاطری دختری مثل دوستت رنج میبری.
میخواهی کنارش بروی. برایش بگویی با پدرت گپ بزن. شاید دیگر مخالفت نکند. صنفی دانشگاهت میآید. همراش میگویی. گفتگویت کمی شکل دعوا را میگیرد. تو میگویی او باید با پدرش گپ برند. میگوید هر کس پدر و مادر تو نیست. میگویی تا چه وقت باید همین زندگی کرد. میگوید اینجا افغانستان است. از گفتگو با او هم به نتیجه نمیرسی و راضی اش هم نمیتوانی.
دلت بیشتر تنگ می شود. راهی خانه میشوی. میخواهی بروی و در آغوش پدر و مادرت بیفتی و از آن ها تشکر کنی. از اینکه با تو اینقدر مهربان هستند. از اینکه بین تو و برادرانت هیچگاه فرق نگذاشته و بیشتر از آنها برایت مهربان بوده اند. اما آنرا هم نمیکنی. در اتاق خود را حبس میکنی. تمام روز را با این افکار میگذرانی. امیدی در دلت موج میزند. میخواهی کسی باشی تا بتوانی کاری کنی که دیگر این همه ظلم بر تو و هم مثل تو نرود. آرزو میکنی روزی برسد که دیگر هموطنانت درگیر این موضوعات نباشد. آنها باید به چیزهای بیشتر از اینها فکر کند. چیزی نمیتوانی بکنی. کتابچه ات را میگیری و حرف دلت را در آن درج میکنی...