داستان جالب مردی فقیر
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
دوستان خوبم پس چقدر خوبه که وقت گرفتاری یکم صبور باشیم اگه توکل به خدا کردیم، چرا که خدا هیچوقت بنده هاشو تنها نمیذاره و اگه گرفتاری سر راهمون قرار داده پس حتما حکمتی درش گذاشته.
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
دوستان خوبم پس چقدر خوبه که وقت گرفتاری یکم صبور باشیم اگه توکل به خدا کردیم، چرا که خدا هیچوقت بنده هاشو تنها نمیذاره و اگه گرفتاری سر راهمون قرار داده پس حتما حکمتی درش گذاشته.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:58 توسط احمدجعفری
|
و طن! عشق تو افتخارم